نوشته های زبیده اکبر
اتفاقات مادرم سه بار به اطاق می آید تا مرا بیدار کند. با تنبلی خود را از این پهلو به آن پهلو می اندازم و باز مثل بره خوابم میبرد. موتر قرار است ساعت 7:40 دنبالم بیاید و حالا ساعت و ساعت 7:15 است. باید برخیزم. چند دقیقه دیگر را نیز در زیر لحاظ با خیالبافی سپری میکنم... ساعت 7:25 به مشکل از جایم بر میخیزم. اطاق تاریک است. پرده را پس میزنم به بیرون نگاه میکنم. یک روز آفتابی دیگر در انتظارم است. در برابر آیینه ایستاده ام. موهایم پریشان. لباس های خوابم هنوز به تنم. به خودم نگاه میکنم. به خودم لبخند میزنم و قیافه های عجیب و خنده دار در می آورم. نمیدانم چرا. آب سرد را به صورتم میزنم. دندانهایم را به قول یکی از دوستان "پشک شوی" (با عجله و بی توجه) میکنم. لباس هایم را تبدیل میکنم. موهایم را کم و بیش شانه میکنم. حوصله آرایش کردن نیست. کمی سرمه به چشمانم میکشم. گونه هایم را سرخی میزنم. تا گیلاس شیرم را لب میزنم زنگ دروازه به گوشم میرسد. کفش هایم را به پا میکنم- بکسم را بر میدارم و با شتاب به سوی در میروم. در داخل موتر استیم. یکی سیگار میکشد.دیگری گوشکی هایش در گوشش موسیقی میشنود من هم با کنجکاوی به اطرافم نگاه میکنم. این شهر همیشه برایم تازگی دارد. خانم ها را میبینم گروه گروه کودکانشان در کنار شان به سوی کار میروند. خوشحال میشوم. شهر پر از زندگی است. پر از تحرک. مردم زحمت میکشند. کار میکنند. کار های دشوار و جان فرسا. پیرمردان- پسران کم سن و سال – مردان و زنان میانسال همه کار میکنند. امیدواری از چهره هایشان میبارد. لبخند میزنند. این مرا خوشحال میکند. از خدا میخواهم مردمم این روز را و روز های دیگر را در امنیت سپری کنند و هیچ اتفاق بدی امید هایشان را از آنها نگیرد. به این فکر میکنم که به مردمم چقدر نزدیکم و چقدر هم از آنها دور. وقتی میبینم در هوای سرد مردان پیر با بار های سنگین در پشت هایشان از کنارم میگذرند احساس شرمساری میکنم. به زندگی دشوار آنها فکر میکنم. و بعد به خود می اندیشم. به اینکه هر صبح در موتری مفشن و قیمتی به دفتر میروم. در اطاقی گرم کار میکنم. آب و نانم آماده است اما هنوز هم شکایت دارم. بسیار کم پیش می آید از دنیای آرام و راحت خود بیایم و یک روز را در میان این مردم سپری کنم. یک روز زندگی آنها را زندگی کنم. وقتی به عنوان یک عکاس کار میکردم خوبتر بود. روزهایم را در میان این مردم شام میکردم. با یتیم بچه های کارگر سرک های کابل را قدم میزدیم. به مندوی میرفتیم و پل خشتی میرفتیم و با زنان کارگر که شوهرانشان و پسرانشان را در جنگ ها از دست داده بودند همصحبت میشدیم. آنزمان به مردمم نزدیک تر بودم. درد هایشان را میفهمیدم. و امید ها و خوشبینی هایشان را تنها نمیدیدم لمس میکردم و خیلی زیبا بودند. به دفتر رسیده ایم. فضایی که از بیرون شاید شبیه زندان است و با موانع بزرگ سنگی حصار شده است. سکندر در را باز میکند. مثل همیشه خندان است. برایش سلام میکنم و به سوی دفترم میروم. پشت میزم نشسته ام. گیلاس چای سبزم در برابرم قرار دارد. گاهی خبر میخوانم0 گاهی سرگرم فیس بوک میشوم گاهی نامه های دوستانم را میخوانم و گاهی هم کار میکنم. ساعت 10:00 هست. دلگیر میشوم. میخواهم به یک کافه بروم در گوشه بنشینم و فکر کنم. یا هم به یکی از دوستان زنگ بزنم و به دیدنش بروم. از جایم بلند میشوم. کرتی ام را به تن میکنم و بی هدف از دفتر خارج میشوم. پیاده پیاده به سوی سرکی که به مکروریان سوم میرسد قدم میزنم. همیشه از پیاده روی در شهر کابل ترس داشته ام. از نگاه های شهوت بار مردان ترسیده ام. از کلمات قبیح که از دهانشان بیرون میشود- از تماس های ناخواسته تن های بویناکشان به شانه ام. از این ترسیده ام تا با دستان خشن شان به سینه هایم چنگ بزنند یا ران هایشم را بفشارند. با ترس قدم میگذارم. در شهر خودم احساس بیگانگی میکنم. هر لحظه از این سوی سرک به آنسو و از سوی پیاده رو به آنسو میروم. از ترس اینکه مبادا مرد یا مردانیکه از پشت سرم می آیند مرا بیازارند. کلمات آزار دهنده و خنده های قبیح شان به گوشم میرسد. دچار وحشت میشوم. اما به خودم میگویم نباید بترسم. اینجا شهر خودم است. کم کم وارد بازارک بیر و بار مکروریان سه میشوم و یکی دو زن دیگر را هم در اطرافم میبینم. کمی آرامش میابم و به راه ادامه میدهم. در سر راهم به گلخانه ی برمیخورم. در اطراف گلخانه کسی نیست. با تردد وارد گلخانه میشوم. میبینم در گوشه ی از گلخانه پیرمردی با چاینک چایش در برابرش و سگرت زیر لبش نشسته است. گلخانه مملو از دود سگرت است و چهره پیر مرد را به مشکل میتوانم ببینم. ازجایش بر میخیزد و به سویم می آید. برایم میگوید: "سیل کو بی بی جان خوش کو یک گله که هموره برت بتم" من که شناخت چندانی از گل ها ندارم تقریبا همه شان به نظرم یکسان میرسند. دو گل را انتخاب میکنم. از پیر مرد میپرسم گل های چه استند و در کجا باید نگهداری شوند. با پیر مرد بی و بها میکنم گل ها را زیر بغلم بر میدارم و آهسته آهسته به سوی دفتر می آیم. واکنش ها به یک خانم که دو گلدان در بغل دارد- موهایش آشفته است و سر و برش خاک و گل آلود عجیب و غریب است. کسانی به سویم آنگونه نگاه میکنند که حس میکنم فکر میکنند دیوانه ام. کسانی میخندند. کسانی کنجکاوند. و من در حالیکه غرق سیل نگاه ها بر خودم میشوم پیاده پیاده به سوی دفتر روان میشوم. دستانم خسته میشوند و تنم خمیده تر. نفس هایم کم کم میسوزند. اما خوشحالم. خوشحالم از اینکه دو بته گل زیبا خریده ام. خوشحالم از اینکه گلدان ها را در برابر پنجره کنار میزم خواهم گذاشت. هر صبح به آنها آب خواهم داد و شاهد قد کشیدن شان خواهم بود. یادبود از کشته شدگان حوادث دیروز در کابل در دفتر نشسته ام. صدای انفجاری مهیب قلب ها را میتکاند. همه به روی حویلی میروند. همه به دوستان و فامیل زنگ میزنند. زنگ تیلیفون من هم بلند میشود. "شنیدم انفجار شده- نمیافمم ده کجا. تو کجاستی؟ خوب استی؟" رنگ از رخم میپرد. باز هم انفجار..باز هم انتحار... کوشش میکنم به پروانه تیلیفون کنم شبکه خراب است. برایش پیام میفرستم و میخواهم مطمین شوم همه درخانه خوب استند. به پروانه میگویم کسی از خانه بیرون نشود چون در مرکز شهر درگیری است. همه همکاران در یک اطاق گرد آمده ایم. همه سراسیمه استند. تا زیگنال خبر را میشنویم همه به دور تلویزیون جمع میشویم. تصاویر درد و وحشت از تلویزیون ها به نشر میرسند. فریاد های مملو از خشم- ترس و آشفتگی همه جا را پر میکند. صدای موتر های پولیس که در اطراف شهر گشت میزنند- صدای امبولانس ها و انفجار ها دلم را میلرزانند. غم و درد بر صدایم حاکم میشوند... اخبار را پی در پی دنبال میکنیم.همه نگران کسی هستیم. پدر یکی از دوستانم در جایی نزدیک به محل حادثه است. سخت نگران او میشوم. تا اجساد زخمیان و کشته شدگان را در صفحات تلویزیون ها لبانم میلرزند و دلم پر میشود. خبرنگاران نیرو های امنیتی را متهم به بی کفایتی میکنند و لحظه به لحظه خبر بد را با آمار و ارقام بدتر و بدتر انعکاس میدهند.خشمگین میشوم. در صفحات فیس بوک و سایت های خبری چیزی هایی چون "کودتا در کابل" و "کابل تحت حملات پیکارجویان" میخوانم... عصبانی میشوم. با خود میگویم چرا این مردم یاد نمیگیرند در چنین شرایط برای روحیه دادن به مردم متحد شوند. چرا نمیتوانند از زحمات از خود گذری و تلاش های نیرو های امنیتی قدردانی کنند و با تشویق آنها روحیه وطن دوستی و دفاع از منافع ملی در آنها تقویت بخشند... جوابی برای خود ندارم... حس میکنم شاید این مردم به خبر دادن عادت کرده اند... ... لحظاتی بعد شکریه بارکزی به روی صفحه تلویزیون آریانا ظاهر میشود و به مردم روحیه و اطمینان میدهد. از نیرو های امنیتی برای اینکه "سینه خود را برای نجات ما سپر" ساخته اند سپاسگزاری میکند. این مرا کمی امیدوار میسازد. خبر نگار دیگری به روی صفحه تلویزیون آریانا ظاهر میشود. خبرنگاری که آرامتر و مسلط تر به نظر میرسد. لحظه به لحظه به شهروندان از امن بودن کابل اطمینان میدهد و به نیرو های امنیتی برای ادامه عملیات شان روحیه میبخشد. من با خود میگویم این دقیقا چیزی است که ما در این شرایط به آن ضرورت داریم. حمایت از دولت و مردم در برابر پیکارجویان و تحریک مردم و نیرو های امنیتی در برابر پیکار جویان... در وقفه های میان اخبار آهنگ های میهنی پی در پی نشر میشوند. آهنگ هایی که مردم را دعوت میکند تا به دور یک هدف مشترک دفاع از این وطن گرد هم جمع شوند و نگذارند دیگر مشخصه هایی که ما را از همدیگر جدا میکنند مانع صلح و آرامش در این خاک شوند. .. اوضاع کم کم رو به آرامش است. همه به دفتر های خود برگشته اند. من پشت میز کمپیوترم نشسته ام و خبر میخوانم. خاصتا به این دلیل که بدانم آژانس های خبری چقدر آمار و ارقام داده اند و منفی بافی کرده اند. چقدر برایشان اهمیت خبرشان از روحیه مردم و منافع ملی ما بیشتر بوده است. یکی از همکاران به دفتر می آید. از چهره ام در میابد چقدر خشمگین و آشفته ام. به من دلداری میدهد. میگوید نگران نباشم همه چیز درست خواهد شد. .. کم کم زمان رخصتی نزدیک میشود من چادرم را محکم به دور سرم میبندم. سوار موتر های دفتر میشوم. به راننده تاکید میشود تا از مرکز شهر نرود. از دفتر دور و دور تر میشوم. شهر کم کم به حالت عادی خود برگشته است. مردم در حالیکه وحشت و ترس و شک از چهره هایشان میبارد در شهر گشت و گذار میکنند. گروهی از کودکان غریب کار را میبینم که ناخودآگاهانه از ته دل آواز های دردناکی میخوانند. نمیدانم چه آهنگی میخوانند اما دردی را که در صدایشان نهفته است حس میکنم. پولیس های سرآسیمه که تلاش میکنند مسلط و آرام به نظر برسند در سرگردانند و کمک میکنند تا وسایط به راحتی از جاده ها عبور کنند. چیز های تازه ی را در برخورد هایشان میابم. به طور مثال یک موتر پولیس از جاده غیر قانونی میخواهد وار قطار جاده ها شود. پولیس های روی جاده موترش را توقف میدهند و او را سرزنش میکنند. برایش میگویند: وقتی تو قانونه زیر پا میکنی ما دیگاره چه بگیم. خوشحال میشوم از اینکه آدم هایی خوبی مثل او هستند و تلاش میکنند قوانین را رعایت کنند. از کنارشان میگذریم. معلمان-کارگران- کودکان- مادران و پدران را میبینم که با گامهای امیدوار و استوار از کنارم میگذرند. امید و باور به آینده را در چشمان آنها میبینم. یقین میکنم که هیچ حادثه ی مردمم را از تلاش و امیدواری به رسیدن به صلح و آرامش وا نخواهد داشت. مردم همیشه با اطمینان به آینده قدم خواهند گذاشت و دشمنان صلح و آرامش را مغلوب خواهند کرد. .. به خانه رسیده ام. در مهمانخانه را باز میکنم. محب و ذبیح نشسته اند. سلام میکنم. میپرسم آن روز سخت را چگونه گذشتانده اند. غمی پنهان را در چشمانشان میابم. میدانم این حوادث همه ی ما را می آزارد. کمی با آنها حرف میزنم. به خانه میروم. به دهلیز داخل میشوم. عمه را در آشپزخانه میبینم. به سویش میروم و او را محکم در آغوش میگیرم. در سکوت درد های آن روز دشوار را با هم شریک میکنم. به اطاقی که مادرم و دیگران در آن استند داخل میشوم. فضای اطاق گرم است. بچه ها (اقبال و جلال) در آرامش در گوشه ی نشسته اند و کارتون تماشا میکنند.به سویشان میروم و بدن های کوچک شان را به تنم میفشارم. میبینم پروانه برای من غذا آماده کرده است. سرش را به سینه ام میفشارم و پیشانی اش را میبوسم. مادرم با آغوش باز به سویم می آید. سرم را به سینه اش میفشارم. نمیخواهم بار غم تن نحیف مادرم را خم کندو او را بیازارد. او را دلداری میدهم. از اینکه در آغوش گرم فامیلم استم خوشحال میشوم. تمام روز از کنار چشمانم میگذرند و در خانه همه به آنانی که عزیزانشان را از دسته داده اند فکر میکنیم و با یاد آنها به آنها ادای احترام میکنیم...ارواح شان شاد باد. یکی از راننده های دفتر ما خالد نام دارد. حدودا سه ماه میشود این راننده هر صبح مرا از خانه میگیرد و به دفتر می آورد و هر شب مرا به خانه بر میگرداند. در طول این سفر 45 دقیقه ی کلمات محدودی میان من و خالد رد و بدل میشود. اما این گفتگو های مختصر چیز های زیادی از او به من گفته اند. تعریف من از او در کلماتی چون به شکل ترحم برانگیزی حقیر- خشمگین- پریشان – سر آسیمه- بویناک و در نهایت آزار دهنده میگنجند. گاهی مجموع این کلمات در من حس تنفر در برابر آین مرد را شکل میدهند. گاهی فراموش میکنم تنفر حس به شدت نیرومندی است.... امروز مثل هر روز دیگر ساعت 4:15 از دفترم بیرون میشوم و خالد را پشت در میبینم. به من میگویید: بیایین همه منتظر شما استند... با عجله خودم را به توقف گاه میرسانم. پشت سرم را که نگاه میکنم خالد نیست و هیچ کسی هم منتظرم نیست... ده پانزده دقیقه ی را در اطراف توقف در انتظار خالد و دیگران قدم میزنم... و به این مرد می اندیشم. به این مردی که شاید بار سنگین روزگار او را به شدت خورد و حقیر ساخته است.... خالد دوست دارد فرمانده باشد... شاید اینکه بتواند مرا منتظر بماند یا به من امر کند خودم را به توقفگاه برسانم به او اعتماد به نفس میدهد... گاهی کارمندان را تا خانه شان نمیرساند و در نیمه راه رها میکند... گاهی هم حرف های بالا و پایین میگوید و ما را ما مجبور میکند تصمیم بگیریم ما را به خانه نرساند و در نصف راه پیاده شویم... این اخلاق های عجیب این مرد برای من مایه تعجب میشود...از خود میپرسم چگونه ممکن است انسان اینهمه به خودش بی باور شود که برای جلب توجه با دیگران برخوردناپسند داشته باشد... برای خودم جواب های گوناگونی و متعددی دارم. من با مردانی مثل او روزانه بارها روبرو و درگیر میشوم. مردانی که مردانه گی شان قبل از آنکه خودشان به آن دست یابند مرده است. فقر- بدبختی- و دشواری روزگار نه تنها مردانگی بلکه انسانیت را از این موجودات گرفته است... بقا برای اینها یگانه ارزش در زندگی است... مهم نیست این بقا چقدر بی شرمانه- حقیرانه و غیر قابل تحمل باشد... اینکه خالد با افتخار از راه گیری های خودش یاد آورد میشود و از زمان هاییکه که مجبور شده است دست به دزدی بزند دلیل دارد... اینکه همواره مورد سرزنش همه قرار بگیرد دیگر فرقی برایش ندارد.. اینکه تحقیر و توهین شود برای عادی شده است و حس میکند حقارت جزیی از بودنش است... من نگران اطفال خالد میشوم..میگوید دو دختر ویک پسر دارد.. من حس میکنم آن سه کودک به پدری با اعتماد به نفس وقوی نیاز دارند... نه پدری که توانایی کارکردن و وظیفه اش را مایه ی شرمساری میداند و آن شرمساری را زیر لایه های غرور کاذب و ساختگی پنهان میکند... من از اینکه خالد از من هر چند روزی 500 افغانی طلب کند یا به من از ناداری هایش و گرسنگی اطفالش بگوید شرمسار میشوم... نمیدانم این دقیقا شرمساریست یا احساس گناه.. اما نمیخواهم کسی را آنهمه حقیر ببینم... در اطاقم نشسته ام. بلاخره در این روز های پر کار و پر جنجال لحظاتی از آرامش را یافته ام. چای سبز مینوشم و شوپن میشنوم. این آرامش و این فضا را دوست دارم. این آرامش همیشه یافتنی نیست. حس میکنم تمام پریشانی ها و سرگردانی ها کم کم رهایم میکنند و از من دور میشوند. اتفاقات دیشب زود زود از کنار چشمانم میگذرند. برای لحظاتی مرا می آزارند. میخواهند مرا مغلوب کنند. مرا بشکنند. مرا وادار میکنند به توانمندی ام شک کنم... اما زود جزیی از گذشته میشوند و مرا در حال با تصامیم نو و اهداف نو میگزارند. اهدافی که مرا مستقل تر و توانمند تر خواهند ساخت. باید فراتر از خواست های شخصی خودم بروم و به خواست ها و نیاز های فراگیر تر بیاندیشم. اینجا میدان مبارزه است. برای زن بودن و زن ماندن باید جنگید. فرصت ها را از چنگت می قاپند. به تو توهین میکنند. توانایی هایت را زیر سوال میبرند. حتی با جهالت میگویند حجرات کم مغزت تو را ناتوان تر از من میکند. فرصت هایی را که تو نداشته ای فراموش میکنند. سرکوبی هایی را که تو متحمل شده ای نا دیده میگیرند. فراموش میکنند که تا حال زنانگی ات را برایت تعریف کرده اند.فراموش میکنند هویتت یک تعریف مردانه دارد. کنایه ها- حرف های زشت- برخورد های نا خوش آیند و تبعیض تو را خسته میکند. حس میکنی در برابر کسانی به مبارزه ایستاده ای که باور دارند الت مردی شان آنها را توانا تر از تو میسازند. هویت شان را الت شان و توانایی گاییدن شان تعریف میکند. گاهی این موجودات مانند الت های متحرک به نظر میرسند. تمام بودن شان در همانجا منعکس میگردد. وقتی یک مرد را میبینی ناممکن میشود او را مانند یک الت مردی سفت و راست شده و بیضه های که نزدیک است منفجر شوند تصور نکنی. التی خشمگین- خشن- پرخاشگر و متجاوز... ...... همه چیز را باید از نو ساخت. باید جنگید جنگید و جنگید...با وجود تمام محدودیت ها فرصت برای انجام دادن کار های بزرگی در اینجا وجود دارد.... باید تعریف زنانه ی از هویت زن بوجود آورد. تعریفی که در آن زن توانمند است. زن خودش است. ادامه خواهد داشت. ما امروز یک کلمه حیرت انگیز را آموختیم: مینارکی یا مینسترل آنارکی: آنارشی قاعدگی- این نامیست برای جنبشی مترقیست که تلاش میکند "نفرین قاعدگی" را کمی تحمل پذیر تر ک ند. عکسی که شما در اینجا میبینید یکی از پرتره های Ingrid Berthon-Moine عکاسیست که یک مجموعه عکس از خانمهایی آماده کرده است که خونی را که از بدنشان در دوران قاعدگی شان بیرون شده است مانند مداد لب به لب های خود مالیده اند. اگر شما فکر میکند که اینکه زنان خونی را که از واژنشان بیرون آمده به لب های شان میمالند شما را دچار تهوع میکند Germaine Greer نویسنده و خبرنگار متولد استرلیایی برای شما حرف هایی دارد. Germaine Greerدر 1970 نوشت: اگر فکر میکنی از هر بندی رهایی یافته ای شاید خوب است به این فکر بیافتی که کمی از خون قاعدگی خود را بچشی- اگر چشیدن خون قاعدگی خودت ترا دچار تهوع میکند حس رهایی تو قابل شک است. Ingrid Berthon-Moine این مجموعه عکس ها را برای اینکه شما را دچار تهوع کند نیافریده است. او میخواهد به شما چیز هایی را (خون- نوار های بهداشتی- پنبه قاعدگی) که اکثرا نمیخواهید ببینید نشان بدهد. ....................................... به زودی در این صفحه نوشته های در مورد فیمینیسم و اسلام خواهید خواند. شاداب باشید. اینکه به باسن یک مرد خیره شوم حق مسلم من است. از خودم بیگانه شده ام. شاید این اتفاق در چند لحظه زاده شد و من به سرعت از کنارش گذشتم. در چهار ماه گذشته چنان درگیر بودم که خودم را فراموش کرده ام. شاید در میان چند لحظه از کنار خود رد شدم وبا شتاب همگام ثانیه ها دقیقه ها و ساعت ها و روز ها و هفته ها و ماه ها شدم. در این مدت مردن تدریجی خودم را که از دور ها مرا نظاره میکرد حس نکردم. مرگ تدریجی من که زاده شدن من دیگری نیز بود. .... شب تاریک هست. باد نرمی میوزد. کسی آنطرف میز در برابرم نشسته و دقیق به چشمانم نگاه میکند.نمیدانم چه فکر میکند. شاید آشفتگی و سرگردانی من شگفت زده اش کرده است. هیچ کدام مان حرف نمیزنیم. او همچنان به من خیره شده است و من کوشش میکنم نگاه هایش را از چشمانم پنهان کنم. .... منتظریم گارسون بیاید و غذا فرمایش بدهیم. چند دقیق بعد پشتون بچه ی زیبا با لیست غذا پیش میز ما میرسد. با من به پشتو حرف میزند. میپرسد برای نوشیدن چه میخواهم. من بیشتر از آنکه به حرف هایش گوش بدهم محو جذابیتش میشوم. در حالیکه سر تا پایش را وارنداز میکنم زیر لب میگویم: آب. صدایم را نمیشنود. بلندتر میگویم: آب. ... کم کم حرف میزنیم. سوالهایی از من میپرسد. از فرط خستگی گاهی کلمات را فراموش میکنم و سکوت میکنم. او حیران میشود و منتظر میماند. در لابلای حرف هایش میپرسد: بعد از آنکه از سویس برگشتی چه تفاوتی را در زندگی ات حس کردی؟ من سکوت میکنم و لبخند میزنم. بعد به اطراف نگاه میکنم. افکارم نا منظم هستند و نمیتوانم آنها را با کلمات بیان کنم. به سویم نگاه میکند و میگوید:میدانم سوال سخت و عجیبیست. لب میگشایم: من انسان دیگری شده ام. مسوولیت هایم در سویس محدود تر بودند و فرصت داشتم به خودم بیاندیشم. اما حالا دیگر خودم را نمیشناسم. از خودم تا حدی فاصله گرفتم که دیگر آن پری سه ماه پیش برایم نا آشناست. من به تازگی این بیگانگی با خودم را متوجه شده ام. در همین چند روز. سازگاری با این موجود نا آشنا روز بروز سخت تر شده میرود. باید به خودم وقت بدهم. در من نیروی سازگاری با خودم هست. با این خود نو. تولد دوباره من مثل یک خبر خوب هست. من محکم تر- استوار تر- و نیرومندتر زاده شده ام. من فکر میکنم تفاوت من با چهار ماه قبل اینست که من حالا برای اتفاقات و حادثه های بزرگتری در زندگی ام آماده ام و شانه هایم بار مسوولیت های بزرگتر را میتوانند بردارند. ..... صدای احمد ظاهر فضای موتر را پر کرده است. خواب آلود و خسته هستم. از کوچه های وزیر اکبر خان عبور میکنم. باید شهر نو بروم و او را به مهمان خانه اش برسانم. پولیس موترم را توقف میدهد. از دور نمیتواند تشخیص بدهد خانم هستم. نزدیک موتر می آید. سرش را نزدیک چهره ام میاورد. میگوید: ببخشین همشیره.. دیگرش صدا میزند: سیاه سر اس؟ بانش بره... من زیر لب میگویم: د دان پدر کلتان..... .... روز طولانی من کم کم به پایان میرسد. در برابر آیینه ایستاده ام. لباس هایم را یکی یکی بدر میکنم. به تن خسته ام دست میکشم. خودم را سر تا پا وارنداز میکنم. لباس نازک خوابم را به تن میکنم. کمی سرد است. موهایم را پشت سرم محکم میبافم.دندان هایم را برس میکنم و دست و رویم را میشویم. به چهره بی آرایش خودم نگاه میکنم. به سوی خود لبخند میزنم. نمیدانم چرا. به بستر میروم. به فکر اینکه امروز فردا دوباره تکرار خواهد شد به خواب فرو میروم. تمام سه ماه گذشته لحظه به لحظه از برابر چشمانم میگذرند. خدا حافظی با دوستانم و خانه ام در سویس. خستگی های سفر. انتظار بی پایان در میدان به شدت خسته کن دبی. هیجان فرود آمدن به میدان هوایی کابل. دیدن خانواده و دوستان. سفر به هرات. گریه ها و خنده ها. آشنایی ها و قطع رابطه ها. دوستی های تازه. آغاز پوهنتون.. و .. و .. و.. کتابخانه را میبندند... باید بروم یک هفته بعد: به ادامه ی نوشته قبل این شب ها هوای کابل کمی سرد شده است. سرمای اندک پوستم را مینوازد. باد دارلامان اندام کوچکم را در آغوش میگیرد و با موهایم بازی میکند. آهسته آهسته در کنار ناز بو هایی که بویشان مشامم را مینوازند قدم میزنم و غروب آفتاب را نگاه میکنم. چیزی بیتابم میکند. در حالیکه قدم هایم را میشمارم به این فکر میکنم که چه چیزی این روزها به من انرژی میدهد خستگی ناپذیر تقلا کنم. درس - کار و سرگردانی های دیگر که خود برای خود میتراشم به من هجوم آورده اند و لحظه هایی پیش می اید که احساس دست و پاچگی میکنم. سرگردانم اما نیرومند. سرچشمه های این نیرو را جستجو میکنم. حس میکنم از نو زاده شده ام. انسانی هستم با ارزش های نو و اهداف نو و شاید این ارزش ها و اهداف سرچشمه های این همه نیرو است. نمیدانم. وقتی ازدنیای کار و درس بیرون میشوم زندگی خصوصی بعد از سویسم را بررسی میکنم. رابطه هایم را. برای من رابطه هایم یک بخش مهمی از زندگی ام بوده اند. یکی از دوستان خیلی خوبم در سویس همیشه برایم میگفت: تو زنی متکی بر رابطه ها استی. گاهی به آنها بیشتر از آنکه باید ارزش میدهی.. آنقدر که خودت را و اهمیت خودت در آنها را فراموش میکنی.. راست میگفت.من روی دوستان اندکم انرژی و وقت زیادم را سرمایه گزاری میکنم. اما این گاهی یک اشتباه میتواند باشد. یکی از تغییرات مهم در دنیای روابطم در این سه ماه اخیر این بود که بعد از سالها تقلا برای ساختن یک رابطه خاص در زندگی ام به گونه مضحکی شکست خوردم. آن تقلا یک اشتباه بزرگ بود.. باید بروم اسماعیل اکبر توهم زدایی از ضرورت های اساسی در هر جنبش سیاسی است. راه آینده در تحلیلی راجع به مخاطرات ساده اندیشی درباره گروه حاکم ایران نشر نموده بود. حالا نکاتی را درباره برخورد به سیاست ایالات متحده ارائه می کنیم تا مورد بحث و دقت قرار گیرد. برسمیت شناسی عجولانه احمدی نژاد و تبریک گویی سریع حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان و انور مالکی صدر اعظم عراق در ابتدا توجه چندانی را بخود جلب نکرد. اگر چه مشهود بود اینها بدون مشوره حامیان امریکایی شان اقدامی نمی کنند. اینها با اقدام شتابزده خود می خواستند دیگر دولت های منطقه را به شناسایی دولت کودتا در ایران تشویق کنند. رئیس جمهور اوباما برخورد محتاطانه به جنبش داشت هر وقت جنبش قوت می گرفت سخنش به نفع مردم و هر وقت اندک رکودی پیش می آمد چراغ سبزی توسط خودش یا سخنگویان و وزارت خارجه اش به گروه حاکم ایران میداد. وقتی که اوباما از سرکوب وحشیانه مردم در ایران ابراز تاثر نمود با اندک فاصله ای پنج نفر از اسیران مربوط دولت ایران در عراق آزاد گردید. در مورد دیگر تقریبا همزمان با لحن انتقادی وزیر خارجه امریکا در سفر افریقایی اش به دولت ایران، دولت عراق به سرکوب کمپ اشرف مربوط به سازمان مجاهدین در عراق اقدام کرد. اخیرا با برسمیت شناختن احمدی نژاد تحت عنوان واقعیت ناگزیر در حقیقت حرف آخر دولت امریکا آشکار شد. از این رفتار متضاد چه نتیجه ای می توان گرفت؟!!!! در اشاره از جانب موسوی در مورد امتیاز دادن به دول رقیب به ضرر مردم ایران از جانب احمدی نژاد، خبرت و آگاهی رهبران جنبش نسبت به سیاستهای دول غربی آشکار می گردد. آنان اگر از ترس مردم و شعارهای مدافع دموکراسی و حقوق بشر در کشور خود به سطح جهانی اظهاراتی در دفاع از مردم ایران می کنند، در نهان از وجود یک دولت ضعیف و ضد ملی در ایران خوشحال می شوند. اینکه اخیرا یک گروه تحقیقاتی امریکایی افشا کرده است که دولت ایران قادر نیست تا چهار سال آینده یورانیوم غنی شده برای تولید اسلحه اتمی آماده بسازد در حقیقت زمینه سازی برای سیاست های سازش گرانه و عقب نشینی شان در برابر این رژیم خون آشام است و میانه ای با واقعیت ندارد. باید در برابر این توطئه ها هوشیار بود. دفتر مطالعات سیاسی راه آینده گروه قابل توجهی از روشنفکران، نویسندگان و فعالین سیاسی افغانستان است که شبکه هایی در تمام شهر ها و مراکز عمده کشور دارد. ما فعالانه از جنبش آزادی خواهی مردم ایران پشتیبانی کرده ایم. امیدواریم با ما در تماس باشید و همکاری کنید تا پیشتیبانی ما از جنبش موثر تر باشد. با احترام راه های تماس: توضیح چند موضوع و مفهوم در جنبش آزادی خواهانه جاری ایران اسماعیل اکبر در مقاله گونه ای که به تجلیل از جنبش اعتراضی گسترده مردم ایران که با انگیزه تقلب در انتخابات اوج گرفت چند بار به بی سابقه بودن جنبش کنونی اشاره شده بود. عده ای از دوستان خواهان توضیح بیشتری در مورد آن گردیدند که طور خلاصه به آن پرداخته می شود، اما در آغاز اشاره ای به پدیدار های تازه پیرامون جنبش. موضوع قابل توجه و نو در جریان حوادث و وقایع بروز و شدت اختلافات در میان دار و دسته های حاکم بر سر عزل و نصب هاست، البته باید متوجه بود که منحصر به اختلاف در این عرصه نیست بلکه دو دیدگاه اساسی تر را در خود پوشیده دارد. 1. اولا این اختلاف ناشی از حساسیت به چگونگی سیر سیاست خارجی و مذاکره با غرب است. نصب مشایی نژاد گروه های دیگر محافظه کار و منجمله خامنه ای را ترساند که مبادا احمدی نژاد در این میدان مبتکر گردد و امتیازات آن را به خود اختصاص دهد. 2. احمدی نژاد می خواست با این اقدام نشان دهد که کابینه را مطابق شناخت و دید خود تشکیل می دهد و مایل نیست منتظر نظر و مشوره دیگران و منجمله رهبر باشد و معترضین او می خواهند که سهم خودشان در تشکیل کابینه منظور گردد. 3. با توجه به حساسیت ها و دشواری هایی که حلقات حاکم دارند و فشار بزرگ داخلی و خارجی که بالای آنها وارد می شود به نظر نمی آید که بتوانند در مورد این تقسیم قدرت و همچنین پیشبرد مذاکرات با خارج مخصوصا غرب و امریکا توافقی میان آنها حاصل گردد زیرا اختلاف نظر و سلیقه در بین شان زیاد است و متناقض و سری بودن موضوع نیز این جنبه را پیچیده تر می سازد، زیرا: مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست - خامنه ای عناصر و شبکه های خاص پنهانی ارتباطی خود را با خارج دارد که نمی خواهد افشا شود و احمدی نژاد نیز به وسوسه افتاده است تا شبکه خاص خود را بسازد. همه اینها هم با حفظ ظاهر و شعار های کاذب مرگ بر امریکا و مرگ بر انگلیس و مرگ بر اسرائیل ستر و اخفا می گردد. 4. تحول دیگر تغییر در نحوه برخورد با مخالفین است که علی الخصوص بعد از مرگ مشکوک روح الامینی که خانواده اش بسیار به گروه های محافظه کار نزدیک است طور هشدار گونه ای مطرح گردید. افشای قساوت و سبعیت گروه های به اصطلاح امنیتی و انتظامی که به خاطر چنگ و دندان نشان دادن و ارعاب مردم طراحی شده بود بسیار زود برای شئونات رهبری و حاکمیت مخاطره آمیز گردید و نه تنها کسی از آنها نترسید بلکه بر شدت اعتراض و مقاومت افزود. در زمینه مدیریت این تغییر نیز چند دسته گی گروه حاکم افشا گردید و هر یک از خامنه ای تا رییس دادستانی و احمدی نژاد اشکشان از بیاد آوردن رافت اسلامی و عطوفت و قانونیت و تدبیر جاری شد و هر یک با اعلامیه ها و فرمان های شتاب زده خواستند نتایج این رافت را به خود اختصاص دهند که این امر خود بخود شکست سیاست سرکوب وحشیانه را نشان می دهد و بعید است آنها بتوانند بعد از این اینگونه بی محابا به سراغ بازداشت شدگان بروند. و اما درباره اصل مطلب: خصوصیت های این جنبش از هر لحاظ بارز است. از نظر ترکیب اشتراک کنندگان مثلا زنان که جنبش شان فراز و فرود های گسترده و پر عمق و طولی را پیموده و در آستانه انتخابات با طرح مطالبات انسجام یافته است. اگر در نظر بگیریم که در انقلاب 57 زنان از نظر امتیازات سیاسی نه تنها چیزی به دست نیاوردند که خیلی نیز موقعیت شان پایان رفت. بدیهیست که اینبار زنان حساس تر باشند و سیاسی تر شوند. - اشتراک جوانان بسیار آگاه که نتیجه حداقل دو دهه مطالعات وسیع و گسترده علمی و مباحثات بی نهایت متنوع فکری است. کانال های آگاهی و مطالعه جوانان چند بعدیست. طی این سالها اساسی ترین اثار کلاسیک متفکرین متقدم و متاخر در عرصه سیاست در ایران ترجمه و به کرات چاپ شده است و پیرامون آنها مباحثات و تحلیل های وسیع صورت گرفته است. مطالب سنگین فکری و سیاسی که نشریات روشنفکری راه انداخته اند به گونه مثال مجله کیهان که تحولات معاصر تفکر سیاسی اسلام را به بحث می گرفت یا روزنامه شرق که با عنایت بیشتر به لبرالیزم فلسفی مباحثی به راه می انداخت استفاده از انترنت نیز سطح آگاهی اجتماعی و سیاسی را در ایران بالا برده و امروزی ساخته است. بنابراین زیربنای فکری جنبش بسیارعمیق و گسترده است و صورت علمی دارد تا ایدیولوژیک. مذهب سیاسی حاکم که به گونه تحمیلی بر جامعه عرضه می گردید علی الخصوص در میان جوانان واکنش مخالف بر می انگیخت از این نظر نیز ایران تجربه نوی را می گذراند و آن رو گردانی وسیع از مذهب سیاسی است. چنانچه در مطلب قبلی گفتیم خط مورد توافق گروه های گوناگون فکری و سیاسی درین جنبش نظریات متفکران دینی اصلاحگر است که به عرفی بودن و انتخابی بودن قوانین و نظام سیاسی اذعان دارند که پیشرفت بی سابقه ای در تفکر سیاسی دینی است. اینکه مثلا رفسنجانی به روایاتی متوسل می شود که شرط حکومت کردن را رضایت مردم می داند یکی از وجوه این پیشرفت است که البته زمینه اجتماعی قوی و گسترده ای هم دارد. - جنبش از لحاظ تاریخی در وضعیتی به راه افتاده است که ایدیولوژی های قرن نوزدهمی بکلی در عمل ورشکست شده اند نه تنها سوسیالیزم انقلابی توتالیتر دیگر جاذبه ندارد که لیبرالیزم فلسفی هم جدا مورد مناقشه و تردید قرار گرفته است. نظام اقتصادی لیبرال دیگر پایان تاریخ تلقی نمی شود. نشنلیزم یعنی مفاهیم مربوط به استقلال، ملیت و حاکمیت ملی نیز با جهانی شدن ارزش ها، روابط و امکانات مفهوم تازه می یابد. نشنلیرم پیچیده در لفافه مذهب که در ایران حاکم بوده است یک نظریه ورشکسته است. نشنلیست های لیبرال و سکولار هم دیگر کهنه شده جلوه می کنند و طرفداران شان سهم قابل توجهی در جنبش ندارند. - ممکن است شعار عدالت اجتماعی در جنبش کمرنگ به نظر بیاید که علت اساسی آن حدت استبداد است یعنی در لحظه کنونی تاریخ وظیفه اصلی که باید مردم ایران در انجام آن بکوشند مسئله آزادی است تا حل شدن این خواست دیگر مطالبات تجلی نمی یابند و حتی به تاریکی می روند. با حصول آزادی راه برای ایجاد احزاب- و نه تنها احزاب- بلکه اتحادیه ها و سندیکا های صنفی و طبقاتی و مبارزات عدالت طلبانه راه باز می کنند و حضور می یابند و راه قانونی و مسالمت جویانه در برابرشان باز می شود که باید یکی از اساسی ترین شروط هر حرکت انسانی در دنیای امروز باشد. و اما در مورد پوشش های شعاری مذهبی جنبش مثلا "الله اکبر" چه گفته می توانیم؟ باید جدا با دگم های کهنه در این رابطه مبارزه کرد. نخست در اوضاع کنونی هیچ یک از شعار های نشنلیستی، لیبرالی و سکولار نمی تواند مورد توافق و اتحاد همگانی قرار گیرد و فقط فرهنگ عام و فراگیر مسلط در جامعه قادر است شعار های مورد توافق بیرون بدهد علی الخصوص اگر خواهان متحد کردن وسیع ترین اقشار اجتماعی، خلع سلاح و تجرید حلقات حاکم باشیم. این شعار ها البته برای حرکت های انقلابی و ایدیولوژیک ناپذیرفتنی است زیرا ناظر به حاکمیت گروهی خاص نیست و به مردم و حاکمیت مردم تکیه دارد. از جانب دیگر باز هم از نظر تاریخی جامعه بشری حالا در وضعیتی قرار دارد که می تواند از تجارب جنبش های گذشته استفاده کند. اگر هم حرکت سکولار بعد از عصر رنسانس بنابر اوضاع خاص جوامع مسیحی وجه غالب جنبش ها در آن جوامع بوده است نتایج آن به سوی یک بعدی دنیوی و مادی ساختن فرهنگ جامعه و اغماض از بعد معنوی و اخلاق معنویت گرا سیر کرده است و منتج به حاکمیت اقلیت های ایدیولوژیکی می شده که فرهنگ عامه را در نظر نمی گرفته اند و خواه ناخواه از نظر فرهنگی تحمیلی بوده اند. با در نظرداشت وضع کنونی جهان و جهانی سازی تحمیلی که توام با سلطه غیر عادلانه و فرهنگ زدایی از جوامع پیرامونی است نیز اعتنا به فرهنگ های دینی و قومی درین مرحله قابل توجه است. ما فرهنگ جهانی را می پذیریم اما برای آنکه جهانی شدن به نفع گروه های خاص مسلط بر سرنوشت بشریت نباشد و با فرهنگ زدایی پیش نرود باید داشته های انسانی فرهنگ خود را حفظ کنیم و بدانیم که تحولات اجتماعی در کشور های ما در اوضاع و شرایطی صورت می گیرد که خواسته یا ناخواسته با سلطه جویی و تحمیل فرهنگی مواجه است که نه کامل است و نه عادلانه و ضرور نیست که ما راه طی شده جوامعی را که اکنون از نتایج حرکات خود چندان راضی نیستند بپذیریم. ما باید بدانیم که حرکت ضد دینی در جوامع غربی آسیب های جدی به فرهنگ آنان علی الخصوص از منظر ایجاد جامعه و انسان متعادل وارد کرده است که ما می توانیم و باید از آن اجتناب کنیم. اما در نظر داشته باشیم که حفظ ارزش های انسانی خود وقتی سالم و درست است که ایدیولوژیک و تابع سیاست های گروهی نباشد. بلکه به صورت علمی و به مثابه فرهنگ به آن پرداخته شود. در آن صورت ما می توانیم ذخایر عظیمی را که سیر حرکت تاریخی در قالب دینی برای ما به میراث گذاشته مورد استفاده درست قرار دهیم. خود را راحت احساس کنیم. به در هم ریختگی شخصیت دچار نشویم و با تجاوزات فرهنگی غیرعادلانه و تحمیلی به صورت علمی و انسانی مقابله کنیم. فرهنگ ما جانب دیگر هم دارد که آن فرهنگ های قومی و محلی است. از ترانه ها و سرود ها گرفته تا قصص و تمثیلات، امثال حکم، حقوق تعاملی که عمدتا بر مشوره استوار است همگی عرفی، تجربی و غیر دینی اند، اگر چه در سایه فرهنگ دینی قرار گرفته اند. اگر بخواهیم همه این ارزش ها را دچار شتاب ناهنجار سازیم فردا اجتماع علیل به وجود خواهیم آورد و مقاومت های درونی صفوف ما را پراگنده خواهد کرد. باید هر چهار جانب فرهنگ، یعنی جهانی، دینی، قومی و محلی، و فرهنگ علمی را- که می تواند و باید مورد توافق و اجماع همگانی قرار گیرد- در نظر داشته باشیم. حال اگر با این دیدگاه شعار "الله اکبر" را تحلیل کنیم می بینیم که در آن هم تجارب عظیم تاریخی متبارز گردیده و هم روان اجتماعی یک جامعه شرقی بازتاب یافته است. ما "الله اکبر" را معمولا در این موارد به کار می بریم. در برابر یک متکبر و خودنما چون خامنه ای می گوییم "الله اکبر" یعنی خدا بزرگ است نه تو. اگر دچار مشکلات عظیم و لاینحل گردیم و آینده مبهم و تیره و تار به نظر آید مایوس نمی شویم و می گوییم "خدا بزرگ است" یعنی راهی برای غلبه بر این مشکلات پدید می آید. وقتی که قهرمانی ها، رشادت ها و اقدامات عظیم و جلیل فردی و اجتماعی در پیش روی ما تجلی کند عظمت آنرا با "الله اکبر" توجیه می کنیم یعنی جلوه جلالی تاریخ را با "الله اکبر" و جلوه جمالی و شگفتی آور آنرا معمولا با "سبحان الله" پیشواز می نماییم. حتما موارد دیگری هم هست که اکنون به خاطر من نیست. پس می بینیم که شعار "الله اکبر" در وضع کنونی جامعه همه این چیز ها را در خود متجلی می سازد یعنی ستمگران اگر هم پر قدرتند و اگر هم مشکلات عظیم و آینده آن نامعلوم است خدا بزرگ است یعنی الله اکبر! و چه شکوهی این جنبش دارد. چه شهامتی این جوانان نشان می دهند. چه خلاقیت های هنری و ادبی در این جنبش جلوه گر گردیده است. الله اکبر. به صلح و سازندگی رای بدهید نورجهان اکبر گروه ها و محافل فکری، فرهنگی، اجتماعی آزاد، افراد چیز فهم و دلسوز، مسئول ترین عناصر برای نجات جامعه و وطن از وضع ناگوار کنونی و مخاطره سقوط بدامن جنگ های داخلی اند. اتحاد تنظیم ها و گروه های قدرت برای حفظ و گسترش قدرت شان با توجه به تجارب عبرتناکی که داریم بمعنی دوام هرج و مرج و بی سرنوشتی است. جناب کرزی با سران تنظیم ها و برخی افراد با نفوذ تحت عنوان اینکه ما خارجی ها را از کشور بیرون می کنیم، اگر هم صادقانه باشند، با در نظرداشت واقعیت های سرسخت کنونی نه تنها به معنی استلال نیست بلکه دوام هرج و مرج و افتادان بدام حلقات استخباراتی کشور های منطقه است که تصمیم دارند از ایجاد نظم و ثبات در افغانستان جلوگیری نموده و آنرا به ساحات تحت نفوذ خود تقسیم نمایند. متحدین داکتر عبدالله نیز مکررا به مردم افغانستان امتحان داده اند. مگر این حکومت استاد ربانی نبود که برای حفظ قدرت خود نفاق ها و جنگ های قومی و مذهبی را در افغانستان دامن زدند و با اتحاد ها و شکست پیمان ها افغانستان را بجائی رساندند که از نهایت اضطرار و ناچاری بدامن طالبان پناه ببرد. حالا آنها در میان مردم تبلیغ می کنند که گویا امریکا و اروپا را قناعت داده اند تا از پیروزی آنها حمایت کند. مگر امریکا و اروپا آنها را نمی شناسد؟ آنها چه تغییری در اهداف خود، ساختار های تشکیلاتی خود و روش های تفرقه افکن خود بوجود آورده اند که بتوانند عامل خیر و صلاح بمردم افغانستان گردند؟ شاید دولت های روسیه و ایران با درک کامل ازینکه آنها می توانند پروسه صلح را در افغانستان برهم بزنند و جنگ در افغانستان بیشتر دوام کند تا اهداف و مقاصد خود را در کشور های میانه پیش ببرند و دیگر از باز شدن راه ترانزیت علی الخصوص صدور نفت و گاز ارزان آسیای میانه به جنوب باز شود از اینها پشتیبانی می کنند. افراد آگاه و چیز فهم وطن: در میان کاندیدا های ریاست جمهوری افراد با تیپ شیک و شخصیت خوب هستند، اما هیچ کس بجز داکتر اشرف غنی احمدزی دارای برنامه دقیق، علمی و سنجیده شده ای برای حل معضلات افغانستان ندارد. زیرا جناب احمدزی علاوه بر تحصیلات و مطالعات سیاسی و اقتصادی تجربه کار در محوری ترین نهاد های اقتصادی جهانی که منبع و بانک معلوماتی اقتصادی و سیاسی کره زمین استند کار کرده و از لحاط اخلاق شخصی جدی، کاردوست و دور از روحیه پارتی بازی است. مردم افغانستان با به پیروزی رساندن او می توانند از فرصت محدودی که در اختیار دارند برای اعمار و بازسازی وطن، کاهش فقر و بیکاری و پیشرفت علمی و فرهنگی استفاده کنند. اگر کشور ما فرصت بیابد که با برنامه علمی رشد و توسعه ملی در مدت کم روی به پای خود ایستاده شود، مسلما می تواند با اطمینان به سوی استقلال و خودکفایی گام بردارد و از دنیا برای حفظ استقلال و سرحدات خود تضمین بگیرد و راه برگشت قوای نظامی خارجی را به شیوه مطلوب سیاسی مساعد بسازد. برخلاف اگر ما پنج سال دیگر را نیز تحت حکومت هرج و مرج و تنظیم های امتحان داده بگذرانیم مسلما روحیه ضد جنگ در کشور هائی که در افغانستان هدف نظامی دارند رشد یافته و آنها را وادار به بازگشت می گرداند و افغانستان مجددا در گروپ های هرج و مرج فرو رفته و وضیعتی که سران مافیائی گروه های تشنه قدرت و حامیان شان خواهانند پیاده خواهد شد. در صورتیکه در افغانستان حکومت متعهد به صلح و سازندگی ایجاد شود همه افراد صادق اما مجبور صفوف تنظیم های تشنه قدرت را ترک می گویند، زیرا دوام بی امنیتی فقط به نفع عده محدود و قدرتمند است نه افرادیکه مجبورا به دنبال آنها رفته اند. بیایید به تبلیقات نفاق انداز قومی و قبیلوی گروه های شریر گوش ندهیم و به آرزوی ایجاد حکومت واقعا کارکن و کارفهم به کمپاین داکتر اشرف غنی احمدزی بپیوندیم. به گروه او کمک کنیم تا به اهداف ملی خود برای اعمار افغانستان و تربیت نسل نو که اساس استقلال و خودکفائی کشور است بخاطر سعادت و آزادی مردم افغانستان جامعه عمل بپوشانند. آگاه باشید که پیروزی گروه های موتلف که برای حفظ قدرت خود با سرنوشت، وحدت، تفاهم، و همبستگی مردم بازی می کنند تنها دوام وضع موجود و سقوط افغانستان است. این بار از دست دادن فرصت هرگز جبران نمی شود زیرا هیچ کشوری دیگر حاضر نخواهد شد مجددا به افغانستان کمک کند. و من الله الستعانت و التوفیق میتود تنظیم برنامه کاری دوکتور اشرف غنی احمدزی برخواسته از موازین دقیق علمی است از طرف کاندید های ریاست جمهوری وعده های فراوان و گزاف با بهم پیوستن آسمان و ریسمان بدون نشان دادن حداقل ضمانت اجرائی بمردم منتظر خدمت افغانستان داده می شود. یگانه برنامه کاری که کاملا بر مبنای مطالعه دقیق علمی وضعیت اجتماعی، امکانات داخلی و خارجی و شیوه های اجرائی کار ها ارائه شده برنامه دوکتور اشرف غنی احمزی است. بگونه مثال اجرای هر کار به سه عنصر اساسی ضرورت دارد- منابع پولی و مالی، منابع بشری و زمان لازم. داکتر اشرف غنی وعده می کند که مثلا فعال ساختن تمام ریزف های تبدیل شهر مزار به یک مرکز مهم اقتصادی و تجاری منطقه ای و بین المللی چه است. به چه مقدار پول برای ایجاد و تاسیسات، هنگر ها، گدام ها، مرکز مخابراتی و ارتباطی نشر معلومات لازم برای معرفی مرکز و اهمیت اقتصادی آن بر اساس نافع بودن نسبت به سایر مراکز، اهمیت و منزلت خاص آن که ارتباط کشور های آسیای میانه و چین را از طریق آن کشور ها در برابر مراکز تجاری که افغانستان را وابسته به پاکستان یا ایران می سازد. - چگونه می توان از طریق کاستن از وابستگی کشور به مشاورین کشور های غربی کمک کننده پول معین را ذخیره نموده و آنرا برای بالا بردن ظرفیت و تربیت کادر ها بکار گرفت؟ - به چقدر به و به شیوه می توان از مصارف نظامی کاست و آنرا برای ایجاد شغل و کاهش بیکاری استفاده کرد؟ - چقدر افراد را می توان از طریق رونق بخشی به صنایع دستی، با مارکیتینگ، تبلیغات و بهبود کیفیت محصولات مصروف ساخت؟ - در زمینه های زراعتی، باغداری، و مالداری نیز ظرفیت بزرگ جذب بیکاران وجود دارد مشروط به آنکه محصولات واقعا باز فروش بیابند و تولید آسان تر، بهتر و ارزان تر شود. - رشد صنایع مرغداری و گاوداری با ایجاد فارم ها که نه تنها از وارد کردن گوشت و لبنیات جلوگیری شود بلکه تولیدات صادر نیز شود. - ازدیای صنایع جدید از جمله سیستم مواصلات، مخابرات و ارتباطات - بالا بردن امکانات رفاهی معلمین و مامورین زراعت و باغداری و ایجاد فارم ها و ایجاد مکاتب و کورس های حرفوی در این زمینه - افراد باید برای اکتشاف معادن تربیت و به کار گماشته شوند - رشد صنایع دیگر با مطالعه رامکان قابت و رشد آنها - برای عرضه موثر خدمات و بازسازی مناطق: تعیین یک محل در هر زون که از هر نظر مستحق باشد و تمرکز کار های بازسازی در آن منطقه با نظارت دقیق از سطح رهبری با تعیین زمان معین اینها نمونه ای مشت از خروار است که علاقمندان و چیز فهمان را به مطالعه دقیق و در عین زمان توضیح و تشریح آن به مردم دعوت کنیم تا سطح آگاهی مردم بالا برود و کمپاین به مکتب بزرگ درک راه پیشرفت تبدیل گردد. اگر مردان قاعدگی ماهانه میداشتند گلوریا استاینم ترجمه: زبیده اکبر زندگی کردن در هند به من یاد داد که یک اقلیت سفید پوست قرن ها ما را گول زده اندتا تصور کنیم که داشتن پوست سفید انسان را از دیگران برتر میسازد. درحالیکه تنها تفاوت پوست سفید اینست که بیشتر در خطر اشعه ماورا بنفش و چین چروک قرار دارد. خواندن فروید مرا درمورد حسد " ناشی از فقدان آلت رجولیت " مشکوک ساخت. قدرت زندگی دادن حسد ناشی از فقدان رحم را منطقی تر میسازد. اندامی بیرونی و محافظت ناشده مانند الت مردی مرد را واقعا آسیب پذیر میسازد. و دلیلی برای حسد ناشی از فقدان این آلت وجود ندارد. اما گوش دادن به خانمی که لکه ی سرخی روی پیراهنش در حالیکه بالای استیج با حرارت بحث میکرد او را غافلگیر کرده بود باعث شد من از خجالت منقبض شوم. اما این حس شرمندگی تا زمانی ادامه یافت که او به من گفت پس از آنکه پچ پچ های مخاطبین در مورد لکه سرخ روی پیراهنش به گوشش رسیده به مردان مخاطبش گفته است: شما باید افتخار کنید که زنی در حال قاعدگی روی استیج شما است. چرا که شاید این واقعی ترین چیزیست که در گروه شما در سالها اتفاق افتاده است. خنده. آرامش. او یک اتفاق منفی را مثبت ساخته بود.نمیدانم چطور قصه ی او با هند و فروید پیوند یافت که بلاخره به من قدرت مثبت فکر کردن را فهماند. هرخصوصیت یک گروه برتر برای توجیه برتری آن گروه استفاده میشود و یک مشخصه یک گروه فرودست برای توجیه وضعیت اسف بار او استفاده میشود. مردان سیاه پوست مزد کمتر داشتند به این دلیل که برایشان گفته شده بود که" قوی تر" از مردان سفید پوست استند و در عین حال مزد تمام زنان پایین تر از مردان است به این دلیل که برایشان گفته شده "ضعیف" تر از مردانند. یک پسر کوچک در پاسخ به این سوال که آیا میخواهد مثل مادرش وکیل شود گفته بود: اوه نی. وکالت وظیفه ی زنان است.سرکوب منطق ندارد. پس اگر ناگهان به صورت جادویی مردان قاعدگی ماهانه میداشتند و زنان ماهانه خونریزی نمیکردند چه میشد؟ آشکار است که قاعدگی یک اتفاق خواستنی، ارزشمند و مردانه میشد: مردان به طولانی بودن و زیاد بودن قاعدگی شان مباهات میکردند. پسران جوان در مورد آن به عنوان آغاز خواستنی مردانگی حرف میزدند.قاعدگی با تحفه ها، مراسم مذهبی، نان شب های خانوادگی، جلسه ها و مهمانی های مردانه آغاز میشد. برای جلوگیری ازضیاع وقت کاری این گروه قدرتمند در هر ماه مجلس سنا و همه ی نمایندگان از ایجاد یک انستیتیوت ملی قاعدگی های درد ناک حمایت مالی میکردند. داکتران در مورد حمله های قلبی کمتر تحقیق میکردند به این دلیل که مردان به خاطر هورمون هایشان کمتر درخطر آن قرار میداشتند. در عوض داکتران روی درد های قاعدگی بیشتر تمرکز میکردند. وسیله های بهداشتی به کمک مالی دولت تهیه و به صورت رایگان در اختیار مردان گذاشته میشدند. البته بعضی از مردان هم برای پرستیج نامها/براند های تجاری شناخته شده چون تمپان های پاول نیومن- نوار های بهداشتی روپ آ دوپ محمد علی- نوار های بهداشتی مکسی جان وین و نوار های جوناماث برای روز های سبک مجردی پول میپرداختند. نظرخواهی های آماری نشان میدادند که مردان در هنگام داشتن قاعدگی در ورزش ها موفقتر استند و مدال های بیشتری را در المپیک به دست می آورند. جنرال ها و سیاست مداران مینسترشن را مین-سترشن میخواندند و ثابت میساختند که تنها مردان (مین) میتوانند بندگان خدا و خدمتکاران وطن در جنگ باشند "برای گرفتن خون باید خون داد" ، تنها مردان میتوانند وظایف سیاسی عالی مقام را اشغال کنند، تنها مردان میتوانند کشیش- وزیر و خود خداو یا هم خاخام باشند. (به دلیل محروم بودن از تطهیر ماهانه زنان نجس اند) برعکس گروه محافظه کار، مردان لیبرال و رادیکال تاکید میکردند که زنان با مردان مساوی، فقط کمی متفاوت هستند. هر زن میتواند به صف مردان بپیوندد تنها در صورتیکه اولویت حقوق قاعدگی ماهوار را به رسمیت بشناسد ( مسایل دیگر مشترک اند). و زنان جویای برابری هر ماه یکبار به بدن خود یک زخم بزرگ وارد کنند. ( باید برای انقلاب خون داد) پسران کوچه اصطلاح مرد سه نواری را اختراع میکردند یا به شوخی به همدیگر میگفتند: بلی بیادر، مام گلیم پوش استم. تلویوزیون ها باز و صریح در اینمورد حرف میزدند. ( سریال روز های خوش: آقایان ریچی و و پاتسی کوشش میکنند فانزی را قانع کنند که هنوز همان فانزی است هر چند که برای دو ماه خونریزی نداشته است. ) خبرنامه ها هم در اینمورد مینوشتند: ( شارک تابستانی مرد در حال قاعدگی را ترساند.) مردان زنان را قانع میکردند که عمل جنسی در" آن وقت ماه" خواستنی تر است. در مورد همجنسگرایان زن گفته میشد که از خون و بنابرآن از خود زندگی میترسند و برای اینکه دوباره "نورمال" شوند یگانه چیزی که به آن نیاز خواهند داشت یک مرد شدیدا در حال خونریزی است. مکاتب طبی ورود زنان را محدود میکردند. ( ممکن است زنان از خون بترسند و بیحال شوند) یقینا روشنفکران منطقی ترین و اخلاقی ترین بحث ها را ارایه میکردند. بدون تحفه بیالوژیک برای اندازه گیری گردش مهتاب و سیاره ها چطور زن میتواند هر نظامی را که فهم آن فهم زمان- فضا و ریاضی میخواهد به کمال برساند و یا هیچ چیزی را حتی اندازه گیری کند؟ در فلسفه و دین زن چگونه میتواند جدا بودنش از ریتم هستی را جبران کند؟ و یا چطور زن میتواند فقدان مرگ و دوباره زنده شدن سمبولیکش در هر ماه را توجیه کند؟ ادامه دارد یائسگی به عنوان یک اتفاق مثبت و به عنوان نشانه ی برای اینکه مردان سالهای دور کافی خرد اندوزی را گذشتانده اند و دیگر به آن نیازی ندارند تجلیل میشد. مردان ریبرال کوشش میکردند در هر عرصه مهربان تر باشند و میگفتند: همین واقعیت که زنان هیچ تحفه ی برای اندازه گیری زندگی ندارند خود مجازات سنگینی است. و زنان چگونه واکنش نشان میدادند؟ میشود تصور کنیم که زنان جناح راست با تمام این بحث ها باخود آزاری خندان و ثابت موافقت میکردند. (" در این عصر خانم های خانه دار مجبور میبودند هر ماه یک زخم بزرگ به بدن خود وارد کنند": فیلیس شیلافلای) خلاصه اینکه ما آنطورکه حالا کشف کرده ایم کشف میکردیم که پای استدلالیان چوبین است. ( به طور مثال- برای تیوریسن ها و منطق دانان یک نظریه وجود دارد که: اگر ما زنان در شروع دوره قاعدگی ما که هورمون های زنانه های ما در پایان ترین سطح قرار دارند کمتر عقلانی فکر میکنیم و بیشتر عاطفی- پس چرا منطقی نیست که بگوییم در آن چند روز زنان آنگونه که مردان تمام ماه هستند برخورد میکنند. من ابتکارات دیگر را به شما میگذارم. واقعیت اینست که اگر مردان قاعدگی ماهانه میداشتند- توجیه قدرت خود ادامه میدادند. اگر ما آنها را میگذاشتیم.
به زودی در این صفحه: -قدرت سیاه ، آزادی زن و سیاست بدن - جنسیت و بدن: از سیمون دوبوار به بتلر - بدن به عنوان یک نشان در اجتماع: مری دوگلاس -مدیریت اجتماعی بدنه ها: بوردیو و فوکالت هنر پست مدرن استیفان آر. سی. هیکس ترجمه: زبیده اکبر
افرادی که در طول قرن ها آوای هنر را میپذیرفتند هنر را تبدیل به مظهر اوج بصیرت و دید خلاق انسان کردند. نامهایی چون مایکل انجلو- لیوناردو- رافایل- رمبرانت- ویرمیر و غیره که در ما حس عظمت را احضار میکنند نمایندگی از افرادی میکنند که موضوعات- شیوه ها و تکنیک ها در عرصه ی هنر را برای هنرمندان نسل های بعدی وسعت دادند. دست آورد های این هنرمندان مقام هنرمندان را از سطح تصویری بودن و صنعت گر بودن به سطح افرادی که در آنها تصویر و صنعت عظمت یافته استد وسعت داد. اما در اواسط قرن 19 دنیای هنر آهسته آهسته باورش را از دست داد. شکست دنیای هنر در شکست دنیای بزرگتری که در آن حس پیشرفت- زیبایی- خوشبینی و اصالت واقعی دیگر دست یافتنی نبود شکل گرفت. دلایل زیادی برای دست نیافتنی شدن این احساس وجود داشت. طبیعت گرایی در حال رشد در قرن نوزده باعث شد تا آنهایی که با میراث مذهبی زندگی میکردند در این دنیایی که به نظر شان دنیایی وسیع و تنها است که در آن هیچ کسی برای رهنمایی شان وجود ندارد. ظهور تیوری های فلسفی شک گرا و غیر عقلانی باعث شد تا عده ی زیادی نسبت به قوه ادراکی فهم و استدلال شان بی باور شوند. انکشاف تیوری های علمی چون تیوری سیر تکامل و انتروپی باعث شد تا تصوری منفی گرایان از طبیعت انسان و سرنوشت دنیا شکل بگیرد. وسعت لیبرالیسم و بازار های آزاد باعث شد تا مخالفینشان در سیاست چپی که اکثریتشان اعضای آوان گراد هنری بودند رشد سیاسی را یک سلسله نا امیدی های عمیق حساب کنند. و فوران انکشاف تکنولوژیک که حاصل علم و سرمایه داری بود باعث شد تا مردم آینده ی را پیشبینی کنند که در آن انسان بوسیله ماشین هایی که به منظور توسعه بشریت ساخته شده اند ویران خواهد شد و انسانیتش را از دست خواهد داد. در آغاز قرن بیست حس اضطراب دنیای عقلانی قرن نوزده تبدیل به یک نگرانی شدید شد. واکنش هنرمندان به این اضطراب جستجوی مفاهیم دنیایی بود که استدلال- نظم- یقین- وقار و خوشبینی از آن ناپدید شده است. قطعه های آیکانیک قرن بیست آثاری استند که ذهنیت نامهای بزرگ قرن بیست را انعکاس میدهند. هنر قرن بیستم دنیای از هم گسیخته پیکاسو است که در آن موجوداتی معیوب با چشمانی خالی مسکون شده اند. هنر قرن بیستم مردان و زنان بی حس ادوارد هوپر در زمینه های آرام ورنگ رفته - وحشت درنده مجموعه زن ویلیام دی کونینگز ودنیای سورریال سلوادور دلی است که در آن تفاوت یافتن میان حالت های رویا های ذهنی و واقعیت های عینی معدوم شده است. هنر قرن بیستم ناچیز شماری و بازتولیدی میکانیکی پوزخندانه اندی وارهول است. هنر قرن بیستم واقعتیست که خود آگاهانه در فریاد ادوارد منچ- در وحشت هیچ بودن در دنیای شدیدا در حال چرخش بی ساختار ساختاری اسیر شده است. دنیای قرن بیستم قصه ی از میان رفتن خودش نیز هست. وقتی پیکاسو و منچ مشاهده افسرده خود از واقعیت را ارایه دادند دیگران از دنیا کناره گرفتند و برداشت های خود از هنر را شکل دادند. در عین حال که مطبوعات دیگر مثل عکس و ادبیات واقعیت ها را دوباره تولید میکردند و قصه میگفتند عده ی زیادی تا حدی که میتوانستند محتوا را از کار خود محو کردند. هنرتبدیل به مطالعه خود محور ابعاد- رنگ ها و قالب ها شد. اما جزیی گرایان ها حتی همین خصوصیات هنر را نیز به چالش کشیدند. در مطالعات رنگ پیت ماندراین و بارنت نیومن هر حس بعد سوم از بین رفت و از چکه های نا منظم رنگ جکسون پالوک ترکیب حذف شده بود. دنیای هنر به مرگ خود رسیده بود. وقتی هنر از چشمان پیکاسو و منچ به جهان میدید- هیچ ارزشی در دنیا باقی نمانده بود. وقتی به تولیدات هنری نگاه میکرد در میافت که هیچ چیز خاصتا هنری باقی نمانده بود. جمعا رهبران دنیای هنر تصمیم گرفته بودند که هنردیگر هیچ محتوا- تکنیک و عرصه ندارد و هنرمند دیگر هیچ نقش قاطع در پروسه آفرینش هنر ندارد. هنر هیچ شد- هنر مانیفیست هیچ بودن شد. خلاصه ی نتیجه به شکل ننگینی توسط مارسل دوشمپ اعلام شد: وقتی در سال 1917 از مارسل دوشمپ خواسته شد تا اثری را برای نمایش بفرستد او یک ظرف ادرار را فرستاد. البته دوشمپ تاریخ هنر را میدانست. او میفهمید که دست آورد های هنر چیست و چگونه هنر در طول قدرت خارق العاده متعالی ساختن حواس- قوه درک و اشتیاق آنانی را که آن حس را تجربه میکنند را داشته است. دوشمپ در مورد تاریخ هنر فکر کرد و تصمیم گرفت بیانیه ی دهد. هنرمند یک خالق بزرگ نیست- دوشمپ به یک دوکان سرب کاری رفت. اثر هنری یک شی خاص نیست- آنچه را که او از دوکان سب کاری خرید در یک فابریکه به صورت انبوه تولید شده بود . تجربه آفرینش هنر هیجان انگیز و جلال بخشنده نیست- در بهترین حالتش تجربه آفرینش هنر یک تجربه گیچ کنند است که به انسان حس تنفر و بی رغبتی میدهد. اما بالا تر از همه ی اینها دوشمپ هر شی آماده را برایش نمایش انتخاب نکرد. وقتی او ظرف ادرار را انتخاب کرد پیامش روشن بود: هنر چیزیست که باید رویش شاشید. هنر در ذاتش در مورد اهمیت و ارزش است. تا حدی که هنر اظهار هستی هنرمنداست. هنر فکر و حس هنرمند را از آنچه که مهم است بیان میکند. درحدی که هنر یک راه ایجاد رابطه است. بیانیه ی است برای مخاطب از آنچه که هنرمند فکر میکند مهم است. وقتی یک هنرمند یک هفته- یک ماه یا یکسال از زندگی اش را صرف آفرینش این میکند نه آن- میخواهد بگوید این ارزش وقت و تلاشش را دارد نه آن. وقتی یک هنرمند حاصل تلاشش را به مخاطبش ارایه میکند او به مخاطبش میگوید که آفرینشش ارزش وقت و زحمت تفکر شان را دارد. ما وقت خود و دیگران را روی مسایل بی اهمیت تلف نمیکنیم مگر آنکه بخواهیم باور مهم را که هیچ چیز مهم نیست اظهار کنیم. دوشمپ و دیگران شخصیت های آیکانیک تاریخ هنر معاصر هستند. بوسیله آنها قصه دنیای هنر قصه ی از هم پاشیدگی خود آگاهانه است. هرچند وقتی یکبار همه چیز از پاشید هنرمند یک گزینه دارد. گزینه او اینست که بازی جاری شکاکیت- نومیدی و تقلا برای بوجود آوردن یک تفاوت کوچک در اینجا و آنجا را ادامه بدهد. و یا هم میتواند از نو به دنیا نگاه کند و ظرفیتی را که هنرمندان بزرگ در گذشته در آن یافته بودند دوباره کشف کند. عده ی زیاد ما از آفرینش ساختار سبک وار انسان به شیوه مایکل انجلو – مهارت خاصیت دهی رمبرانت- استفاده بدیعی ویرمیر از نور دور استیم. حتی از عظمت در کار های البرت بیرستاد و فردیکرک چرچ و ظرافت نقاشی هی جان سنکر سارجنت و فراوانی آثار فریدریک ریمینگتون بسیار فاصله داریم. هنرمند باستان شناس نیست و وظیفه اش احیا و تقلید از گذشته نیست. مساله اینست که جهانی که هنرمندان در گذشته دیدند و بسیار بیشتر از آن هنوز وجود دارد. هنرمند هم مثل هر انسان متفکر و پر اشتیاق دیگر توانمندی اینرا دارد که تصورات آثار گذشته ی نزدیک را در درون خود بقبولد و یا راه خودش را با مورد سوال قرار دادن آن تصورات و پیشنهاد آلترناتیف ها انتخاب کند. هر هنرمند عمیق ترین گزینه اش در هنرش بیان میکند. قدرت بیان چیزیست که بعضی از ما را وادار میکند بهترین هنرمندان باشیم و چیزیست که دیگران را وادار میکند مجذوب آثار ما گردند. انتخاب ستراتیژیک اظهار چه و چگونه بنا همه چیز است. استیفان آر.سی. هیکس به زودی در این صفحه: 2000/22/12 خالق مونولوگ های واژن زبان میگشاید جولیا بورلاند حرف هایش سرشار از بافت ها اند و انسان را تحریک میکنند او حرف هایی را در مورد واژن ها میگوید که اگر خود واژن ها حرف میزدند در مورد خود همان حرف ها را میگفتند. او در این فرایند تصور ما از واژن ها را تغییر میدهد. ایو انسلر نمایشنامه نویس- هنرپیشه و فعال مشهور قبل از آن که توجه جهانیان را به نمایش "مونولوگ های واژن" که نمایشی ساخته شده از قصه های زنان است جلب کند با 200 زن در سرتاسر دنیا مصاحبه کرد. نخستین نمایش این نمایشنامه در سال 1996 به عنوان یک پدیده فرهنگی وسعت یافت. این نمایش همزمان درشهرهای مختلف در کشور اجرا میشود. خود ایو انسلر این نمایشن را در اچ بی او در تابستان 2001 اجرا خواهد کرد. در پس پرده ایو انسلر خودش را وقف یک هدف دیگر کرده است. او در راه پایان بخشیدن به خشونت علیه زن مبارزه میکند. در سال 1998 او وی دی را تاسیس کرد. وی دی یک جنبش آگاهی دهند و کمک گیرنده است که در راستای پایان دادن تبعیض بر علیه زن فعالیت میکند. در سال 2001 وی دی نمایش مونولوگ های واژن را در منهاتن با هنر پیشگی گلن کلوز- کلیستا فلاکارت- جین فوندا و میرل ستریپ میزبانی خواهد کرد. ومین دات کام چندی پیش مصاحبه ی داشت: سوال: چه شد که تو بسیار علاقمند واژن ها شدی؟ چرا نه پستان ها مثلا؟ ویا چرا علاقمند دیگر تجربیات منحصر به زنان نشدی؟ جواب: من به واژن ها به دلیل تاریخ شخصی خودم – به خاطر جنسیت و به دلیل این قدرت بخشیدن به زن نزدیکا با جسنیتش رابطه نزدیک دارد علاقمند شدم. من ام در برابر تبعیض بر علیه زن- تجاوز به زن و زنای زن توسط محرمانش عقده یافته ام. تمام این چیز ها رابطه ی عمیقی با واژن ما دارد. سوال: چه این عقده را بر انگیخت؟ جواب: من فکر میکنم بزرگ شدن در یک جامعه خشن بخش عمده ی از این عقده را شکل میدهد. من در یک خانه ی بی رحم زندگی کردم. و این تجربه ام عقده ام در برابر تبعیض علیه زن و خشونت به زن را شکل داد. سوال: توبا بیشتراز 200 زن از هر سن و سال- ملیت و هویت جنسی در مورد واژن هایشان مصاحبه کردی. این گفتگو ها چگونه آغاز شد؟ جواب: من ابتدا از دوستانم آغاز کردم و آنها دیگران را به من پیشنهاد میکردند. میگفتند با فلان خانم حرف بزن او حرف هایی جالبی در مورد واژن خود دارد. این یک مسیر فوق العاده واژن ها بود که من در آن قرار گرفتم و دیگر نتوانستم از آن بیرون شوم. سوال: تو میگویی که زنان در ابتدا متردد بودند و نمیخواستند در مورد واژن های خود حرف بزنند اما یکبار حرف زدن در اینمورد را آغاز کردن ممکن نبود آنها را خاموش کرد. چرا اینهمه هیجان؟ جواب: برای اینکه هیچ کس این فرصت را که زنان در مورد واژن های خود حرف بزنند به آنان نداده است. هرگاه ما دری را به جایی باز میکنیم که حرف ها – قصه ها –افکار و احساسات زیادی برای گفتن در مورد آنجا داریم ما با هیجان واکنش نشان میدهیم. قصه ی واژن یک زن قصه ی زندگی اش است و زنان میخواهند در مورد زندگی شان حرف بزنند. سوال: تو با خانم هایی صحبت کردی که فکر میکردند واژن های شان زشت - یک ساحه خطر و برده لباس زیر ها تسمه های آزار دهنده ی آنها استند. چرا زنان زیادی با واژن های خود در جنگ استند؟ جواب: من فکر نمیکنم زنان با واژن های خود در جنگ اند. یک فرهنگ پدر سالار با واژن ها در جنگ است. اگر زنان به واژن های خود عشق بورزند و آنرا ارزشمند بیابند با چیزی مثل لباس زیر تسمه دار روبرو نمیشوند. سوال: نصیحت تو به مادرانی که دختر میپرورانند چیست؟ جواب: من از آنها میخواهم واژن های دختران خود را دوست بدارند و دختران خود را تشویق کنند تا واژن های خود را دوست بدارند. اگر دختر خود را در حال استمنا میبینند به او حس کثیف و یا بد بودن را ندهند. من مادران را تشویق میکنم تا دختران خود را تشویق کنند در مورد جنسیت خود حرف بزنند- به جنسیت خود افتخار کنند- جنسیت خود را رسامی کنند- نقاشی کنند- در مورد جنسیت خود شعر بنویسند و بنا ها بر افرازند. سوال: به عنوان یک هنر پیشه کی الهام بخش تو بوده؟ جواب: تینا ترنر. من تینا ترنر را دوست دارم. او زنی است که کاملا در واژنش مسکن دارد. و وقتی من او را مبینیم میبینم که هر چیز ممکن است. سوال: آیا تو کدام مونولوگ محبوب داری که بخواهی اجرا کنی؟ جواب: نه. من تمام زنان را دوست دارم. اما من دوست دارم نقش خانمی با واژنی خشمگین را اجرا کنم. با اجرای آن مونولوگ من خشم بسیار را بیرون میریزم. (مونولوگ زنی با واژنی خشمگین: مونولوگی در مورد بی عدالتی ها در برابر واژن: استفاده زنان از نوار های بهداشتی- تمپان ها و غیره) سوال: آیا هیچکدام از مونولگ ها از دیگری چالش بر انگیز تر است؟ جواب: آنی که بر اساس مصاحبه زنان قربانی کمپ های تجاوز در بوسنیا در آغاز دهه 1990 تهیه شده است از همه مشکل تر است. عمدتا به این دلیل که خیلی دردناک است. سوال: جواب تو به منتقدین کارهایت چیست؟ به طور مثال نظرت در مورد منتقدین آن کار خاص تو به نام مونولوگ کوچی سنورچر (یک نام داده شده به واژن) که در آن یک دختر 14 ساله بوسیله یک زن پیر اغوا میشود چیست؟ جواب: ببینید. آن قطعه یک کار جدال بر انگیز است. از لحاظ سیاسی درست نیست. و من تصور میکنم مردم واکنش هایی نسبت به آن قطعه خواهند داشت. من با زنان مصاحبه کردم و قصه هایشان را گفتم. من چیزی از خود نساختم. مردم با قصه های دیگران مشکل میداشته باشند. سوال: آیا تو همیشه در مورد موضوعاتی که بسیار تابو پنداشته میشوند اینهمه باز صحبت کردی؟ جواب: من همیشه کمی افراطی بوده ام. من همیشه گرسنه ی این بوده ام که در مورد اتفاقات بر حال حرف بزنم. به این دلیل که در آنجا که من بزرگ شدم مردم خوش نداشتند در مورد اتفاقات حرف بزنند. و این باعث جنون در من میشد. سوال: تو نمایشت را با مونولوگ خودت پایان میبخشی. در حالی که شاهد به دنیا نواسه ات (دختر) استی آخرین کلماتت اینها اند: " من در اطاق بودم. من به خاطر دارم". در اینجا دقیقا به چی اشاره میکنی؟ جواب: خوب وقتی نواسه ام به دنیا می آمد من در اطاقی بودم که اودر آن به دنیا آمد و من آنرا به خاطر دارد. اما همچنان وقتی من خودم به دنیا می آمدم من در همان اطاقی که در آن به دنیا آمدم بودم و من آنرا به خاطر دارم. این یاد ها به نحوی چندین لایه ی استند. و همچنان فکر میکنم یاد های یک اطاق بزرگتر جهانی زنان استند- این مثل تجربه ی بودن در این اطاق زنان و دیدن قدرت- زیبایی و جلال واژن ها است. سوال: پس اجرا پیاپی شبانه چی چیزی به تو نیرو میبخشد کارت را ادامه بدهی؟ جواب: اندیشیدن به این که این کار به خشونت علیه زن پایان خواهد داد. سوال: تو در سال 1988 جنبش وی دی را به عنوان یک جنبشی که برعلیه خشونت با زنان مبارزه خواهد کرد بنیاد گذاشتی. آیا این جنبش همان تاثیراتی را که تو انتظار داشتی داشته است؟ جواب: من هیچ نمیتوانستم تصور کنم که وی دی و مونولگ های واژن آنجا که رسیده اند برسند. این یک معجزه واژن است. (خنده) این اتفاق فراتر از رویا ها و آرزوهایم رفته است. کاملا زندگی ام را تغییر داده است. سوال: چطور؟ جواب: من در تمام زندگی ام یک فعال بوده ام و برای دست یافتن به اهداف مختلف مبارزه کرده ام. اما چهار سال قبل من این تعهد را با خود بستم تا باقی زندگی ام وقف مبارزه علیه خشونت با زنان کنم. این تعهد همه چیز را تغییر داد. حالا همه چیز در زندگی ام نظم یافته است و در موقعیت ها و رابطه های درست قرار گرفته است.همه چیز روشنتر و واضح تر شده است. یقینا این تغییر بر زندگی ام تاثیر گذاشته است. در همه جا پراگنده نیستم. سوال: آیا این نمایش ترا هم تغییر داده است؟ جواب: اجرا کردن این قطعه کاملا رابط ی من با واژنم را تغییر دده است. به طور مثال برای اولین بار درزندگی ام حس میکنم در داخل واژنم هستم. سوال: در داخل واژنت؟ جواب: من در زندگی ام هستم. در چوکی ام. در درونم. در قدرتم. مجبور نیستم در برابر هیچ چیز یک حالت دفاعی و معذور داشته باشم. دیگر احساس دوجنبه ی بودن را ندارم. من عزمی را در خود میبینم که هیچگاهی قبلا حس نکرده بودم. من در خود امکان تاثیر گذاری واقعی در زندگی دیگران را میبینم. من در خود امکان بوجود آوردن دنیایی را میبینم که در آن زنان بدون اینکه مورد استفاده قرار بگیرند و به آنها تجاوز شود در امنیت و آزادی زندگی کنند. همیشه حرف زدن در مورد واژن به من این توانمندی و اعتماد را داده است. سوال: آیا تو فکر میکنی تمام ریشه های قدرت زن در جنسیت اوست؟ جواب: یقینا سوال: آیا تو برای جدا ساختن این یک جنبه از جانب فیمینست ها مورد انتقاد هم قرار گرفته ای؟ جواب: وقتی مردم از جدا ساختن این یک جنبه حرف میزنند من همیشه میخندم. زنانی هستند که میگویند: " پس مغز زن چی؟". ببینید. من بر خلاف عقلانی بودن نیستم. من نمیگویم زنان نیاز ندارند فکر کنند. اما من میگویم همانقدر که میخواهید فکر کنید- تیوری های و نظریه های فوق العاده داشته باشید اما هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. من سالها و سالها در مغزم زندگی کردم و هیچ چیز تغییر نکرد. تنها وقتی من زندگی در واژنم را آغاز کردم شاهد تغییر واقعی در دنیا بودم. ادامه دارد به زودی در این صفحه: · ادامه ی مصاحبه ی با ایو انسلر · هنر پست مدرن: مقاله ی از ستیفان آر. سی. هیکس · مصاحبه ی از ایو انسلر · چرا هنر زشت شد؟: مقاله ی در موردهنر پست مدرن از ستیفان آر.سی. هیکس · نقد ادبی معاصرـ کتی ایکر سوال: تو در طول چهار سال گذشته نمایشت را اجرا کرده ا ی- آیا این تغییر را در زنان که واژن های خود را پس بگیرند دیده ای؟ جواب: اوه یقنا! یکی از دلایل این که من این نمایش را اجرا میکنم این است زنان هر شب که از تیاتر به خانه هایشان بر میگردند انسان های متفاوتی بر میگردند. زنان بسیاری بعد از ختم نمایش پیش من آمده و به من گفته اند : " من از داشتن واژن بی نهایت خوشحالم. من قبل از اینکه که داخل صالون تیاتر شوم این حس را نداشتم." از طرف دیگر شما باید به این واقعیت هم توجه کنید که کلمه واژن حالا بیشتر از قبل و بسیار به سادگی به کار برده میشود. من فکر میکنم همه چیز بسیار تغییر کرده است. سوال: تعداد زیادی از هنر پیشگان مشهور و موفق از وینونا رایدر تا ووپی گلدبرگ و کیت بلانشت مونولوگ های ترا در سر 1 سر دنیا اجرا کرده اند. آیا تو به دنبال آنها میروی یا آنها به سراغ تو می آیند؟ جواب: هردو. من برای نمایش های وی دی از آنها میخواهم تا قطعاتی را برایم اجرا کنند. در 10 فبروری ما نمایشی در باغ چهارراه مدیسون خواهیم داشت و 60 زن برای اجرا ثبت نام کرده اند. ما راه منصفانه ی را برای انتخاب هنر پیشه گان در پیش گرفتیم. زنانی که از آغاز وی دی با ما بودندحق اولیت را داشتند و برای انتخاب زنان دیگر قرعه کشی کردم. سوال: آیا برایت عجیب است کسی دیگری نمایشت را اجرا کند؟ جواب: خارق العاده است! من اساسا یک نویسنده استم. بنا بر این برایم هیجان انگیز است زنانی را ببینم که میخواهند نمایش هایم را اجرا کنند. همین حالا نمایش من در پنج شهر متفاوت درحال اجرا شدن است. من این حس را دارم که هر باری که خودم روی صحنه میروم همه ی ما با هم در روی صحنه استیم. سوال: در هالیوود جنسیت زن هم ستایش میشود و هم ماتریالیزه. نظر تو در مورد تصویر دهی مطبوعات از جنسیت زن چیست؟ جواب: من فکر نمیکنم هالیوود تا هنوز با موضوع جنسیت زن روبرو شده باشد. هالیوود یک نظام مرد سالار- مرد محور و مرد بنیاد است. سوال: در رابطه با فیلمگیری "اچ بی او" از نمایش هایت- آیاتو فکر میکنی تجربه ی تماشای نمایش هایت در پرده تلوزیون متفاوت از تماشای آن در صحنه در حالت زنده خواهد بود؟ جواب: در تلویزیون همیشه متفاوت است. من فکر میکنم بسیار دلچسپ خواهد بود. من فکر میکنم بسیاری کسانی نمایش را خواهند دید که اگر در تلویزیون نمایش داده نمیشد آنرا نمیدیدند. وی دی هم یک وسیله خوبی برای وسعت دادن نمایش خواهد بود. سوال: یکی از نمایش های تازه ی تو به نام نشانه های لازم به بازار خواهد آمد. این نمایش در مورد چیست؟ جواب: یک قصه کوتاه در مورد دو زن است. یک زن فعال حقوق بشر و یک زن تیراپیست که در جریان جنگ در بوسنیا برای کار با یک گروه زنان به آنجا میروند. این گروه زنان به قربانیان کمپ های تجاوز کمک میکنند. در این نمایش قصه های زنانی را که به آنها تجاوز شده است میشنوید. سخت است این نمایش راتولیدکنیم عمدتا به این دلیل که یک نمایش سیاسی در مورد مهاجرین بوسنیایی است. این نمایش در این دنیایی تجارتی که ما در آن زندگی میکینم یک معمای دلچسپ است. سوال: یک کتاب دیگر تو زیر نام جسم خوب زیرکار است. جواب: من به اطراف دنیا سفر کردم و با زنانی از بیشتر از 14 کشور مصاحبه کردم. این مونولوگ ها در مورد سازگاری بدن زنان با فرهنگ مشخصی که در آن زندگی میکنند و اینکه بدن زنان چگونه شکل میگیرند و از نو ساخته میشود- چگونه پنهان میشود- چه تفاوت هایی دارند- چگونه ناقص میشوند و دگرگون میگردند استند. یکی از چیز هایی که من در هر فرهنگ شدیدا به آن متمرکز شده ام اینست که زنان این پروسه ی دگرگونی جسم هایشان را چگونه تعریف میکنند و محرک اساسی زنان برای تمایل شان به خوب ساختن جسم شان که تراشیدن موهایشان در ترکیه باشد و چه تنگ تر ساختن واژنشان باشد چی است. سوال: آیا تو هیچگاهی از حرف زدن در مورد واژن خسته میشوی؟ جواب: نه. (خنده) واژن ها همیشه مرموز استند. پایان به زودی در این صفحه: · هنر پست مدرن: مقاله ی از ستیفان آر. سی. هیکس · چرا هنر زشت شد؟: مقاله ی در موردهنر پست مدرن از ستیفان آر.سی. هیکس · نقد ادبی معاصرـ کتی ایکر ۲. مصاحبه ی از ایو انسلر ۳. چرا هنر زشت شد؟: مقاله ی در موردهنر پست مدرن از ستیفان آر.سی. هیکس ۴. نقد ادبی معاصرـ کیتی ایکر چند روز قبل نمایشگاه نقاشی کودکان پرورشگاه شاهد در هرات را با کمک دوستان برگزار شد. من فکر میکنم هم برای کودکان و هم برای همه کسانیکه که در برگزاری این نمایشگاه سهم گرفتند این نمایشگاه یک موفقیت بزرگ بود. عکس ها و گزارش هایی از این نمایشگاه را در لینک های زیر بخوانید و ببینید: http://noorinews.blogfa.co http://hadia--hadia.blogsp http://www.facebook.com/album.php?aid=100225&id=649521325&l=d8181d854f شاداب باشید ترجمه: زبیده اکبر حتی پستان هایش دوباره میرویند. « مانند دختران جوان». احساس میکند دوباره از نو تولد شده است. احساس نیرومندی میکند. کتی ایکر، میخواهد یکبار دیگرهم، به شیوه خودش، بر روی گوشت نوک پستانش خالکوبی کند. پروژه بعدی اش اینست که بنشیند و در مورد سرطان و بدنش بنویسد که روایتی دیگر را از او شکل داده است. به زودی در این صفحه: ادامه سخنرانی ایو انسلر من ترجیح میدادم در اینمورد سکوت کنم چون بحث های طولانی با شهرزاد در اینمورد بی پایان بوده است و حتی باعث بدخلقی و ناراحتی شده است. این ناراحتی ها و بد خلقی ها به این دلیل استند که ما همه به آنچه که باور داریم شدیدا باور داریم و گاهی در موقعیتی قرار نداریم که بخواهیم با دیگران مصالحه و موافقه کنیم... من باموارد زن ستیز قانون احوال شخصیه ی شیعیان موافق نیستم. اما بازی های سیاسی نهفته در پس این قانون را نمیتوانم نادیده بگیرم و به همین دلیل ترجیح داده ام تا حال در اینمورد سکوت اختیار کنم. اما شاید گاهی سکوت نا ممکن ترین چیز است! بعضی از مواردی که بعد از خواندن و دیدن تمام واکنش ها نسبت به این قانون فکر مرا مشغول ساخته اند اینها اند: ۱. شیعه ها در افغانستان یک اقلیت استند. قانونی که تصویب شده قانون احوال شخصیه شیعه ها است. ممکن نیست آدم به قانون شیعیان بدون اینکه خود شیعیان را مورد حمله قرار بدهد زیر سوال ببرد. خواه نا خواه این واکنش باعث بوجود آمدن تنش های کم و بیش میان گروه های مذهبی شیعه و سنی میگردد. آیا افغانستان برای حل مسالمت آمیز این تنش آماده است؟ یا این تنش میتواند آغاز تنش های دیگر باشد. ۲. قانون احوال شخصیه شیعیان مدت ها قبل از اینکه در روی کاغذ جای خود را بیابد در ترکیب خانواده های افغانی که در آن مرد نقش رییس فامیل را دارد جا داشت. اکثریت زنان متاسفانه نقش خود را به عنوان برده ی جنسی در خانواده پذیرفته اند و با این باور و تصور از زن بودن زندگی کرده اند. سوال من این است. اگر این کسانی که در برابر این قانون مخالفت نشان داده اند و اینهمه نیرو و انرژی خود را صرف این مساله کرده اند واقعا خواهان تغییر در وضعیت زندگی زن افغان استند چرا یک قدم به عقب نمیروند و تغییر را از آنجایی که باید آغاز کرد آغاز نمیکنند؟ اگر ما بتوانیم تغییر را در ذهنیت های مردم بوجود بیاوریم مردم میتوانند قانون را بوجود بیاورند. ۳. در تظاهرات زنان بر علیه قانون ما آشکارا شاهد برخورد دو گروه بودیم که از میان مردم برخاسته بودند. دو گروه مردم که حس میکنند ارزش ها و باور هایشان زیر پا گذاشته شده است. زنانی در تظاهرات گفتند نمیخواهند دین و مذهب به خصوصی ترین مسایل زندگی شان دخالت کنند. در جامعه ی مثل جامعه ی افغانستان که مردم شدیدا مذهبی استند چنینی اظهاراتی نه تنها تغییر آفرین نیستند بلکه تغییر را سرکوب نیز میکنند. و دقیقا به همین دلیل بود که گروه دیگر از مردم به نام اسلام و خدا شعار دادند و در برابر این زنان حق طلب ایستادند. تجربه به ما باید یاد میداد که ارزش های دینی و مذهبی مردم را نباید به هیچ قیمتی زیر سوال برد. باید به آنها احترام گذاشت و با مردم مصالحه کرد. باید ما کوشش کنیم قبل از اینکه بر همدیگر حمله کنیم از ارزش های هر دو طرف آگاه باشیم و آگاهانه برخورد کنیم. خشمگین ساختن مردم بهترین راه برای قانع ساختن آنها برای تغییر نیست. برای تغییر دادن وضعیت زنان و مردان در افغانستان باید راه های اساسی تر را در نظر گرفت. واکنش های احساساتی- غیر منطقی و شاید کوتاه بینانه نمیتوانند آغاز یک تغییر باشد. اگر کسانی که واقعا خواهان تغییر در زندگی زن افغان استند باید قبل از همه زن افغان را برای تغییر آماده کنند. باید او را از حقوقش آگاه بسازند. وقتی باید برای حق زن میجنگیم باید او را به عنوان پشتوانه با خود داشته باشیم. ممکن نیست برای حقی برای زن بجنگیم که زن از آن- از اهمیت و ارزشش آگاه نیست. باید مردان و زنان در کنار هم کار کنند و تغییر را بوجود بیاورند . و تنها وقتی ممکن است ما در کنار هم کار کنیم که حاضر باشیم مصالحه کنیم و برای تغییر آماده باشیم. و تنها وقتی برای تغییر آماده خواهیم بود که نیاز برای تغییر را به عنوان یک اکثریت نه اقلیت حس کنیم. برای بوجود آوردن ظرفیت برای تغییر باید شرایط تحصیل و کار را برای زن و مرد مساعد بسازیم. یک جامعه ی که ثبات اقتصادی و افراد تحصیل کرده و آگاه دارد خود به خود میتواند تغییر را بوجود بیاورد. بودن یا نبودن قانون شیعه در روی یک کاغذ پاره هیچ تاثیری روی زندگی بیشتر از ۹۰ فیصد زنان که به آن قانون باور دارند و با آن زندگی کرده اند ندارد... سوال من اینجاست: آیا این زنان که دم از آزادی و برابر زن میزنند میدانند آغاز این راه کجاست و تغییر واقعا در کجا باید اتفاق بیافتد؟ نامه ی به مادر خوانده ام. حرف زدن با شما برای من مانند یک مرحله کشف خودم بود. حس باورمندی را که نسبت به خودم در چشمان شما دیدم مرا وادار کرد جرات کنم عمیق تر در خودم فرو بروم و لایه های دست نخورده ی خودم را لمس و زیر و رو کنم. شما به من توانمندی معنی بخشیدن و بیان احساساتی را داده اید که در گنجانیدن آنها در کلمات میلغزیدم. این حس توانمندیست. حسی که به من میگوید معجزه وجود دارد و زندگی سحر آمیز است. دنیا پر از آدم هاییست با قلب های زیبا که سحر را ممکن میسازند. هستی این آدم ها خود معجزه است و ما شاید نیاز داریم به وجود معجزه باور پیدا کنیم. افکار من قبل از اینکه با شما حرف بزنم بسیار شکسته- متزلزل و بی ثبات بودند. من به نیروی سحر آفرین درون خودم شک داشتم. برای اینکه دیگران به این نیروی من شک داشته اند. اما من بار ها توانمندی را ثابت کرده ام و اینبار هم میتوانم. میتوانم به چشمان آینده ی که من آنرا برای خود خواهم ساخت مصمم و سرسختانه نگاه کنم. نه دلیلی برای ترسیدن وجود دارد و نه چیزی برای از دست دادن... تنها اگر رویا هایم را دنبال کنم معجزه ی که من در انتظارش استم اتفاق خواهد اافتاد. اما قبل از آن باید اهدافم را مشخص کنم. باید از خود بپرسم در این سفر بعدی در جستجوی چه خواهم بود و چرا این سفر را انتخاب کرده ام. باید پیروزمندی را برای خود تعریف کنم و بعد به جستجوی آن پیروزمندی بروم. در این سفر من در جستجوی شادابی و رضایت خاطر خواهم بود. شادابی و رضایت خاطری که در شادابی و رضایت خاطر دیگران زندگی میکند. من آرامشم و رویاهایم در رویا های کودکانه و شیرین یتیم بچه های کابل دنبال خواهم کرد. یتیم بچه هایی که خود میروند و کوچه های خاکی کابل نقش پاهای کوچکشان را به خاطر میسپارد. کودکی من یک بخش گمشده ی زندگی من است. یک دوره ی است که خیلی زود پس از اینکه آغاز شد به پایان رسید. من همیشه این خلا را در زندگی ام حس کرده ام. و بارها در اعماق خودم به جستجوی آن پاره ی گمشده ام رفتم و هر بار دست خالی برگشته ام... آنزمان فرصتی برای کودک بودن نبود... کودکی ام برای اینکه کوه ها و جاده های سالنگ را پا پیاده در جستجوی صلح- پناهگاه و آرامش منزل بزند بسیار کودک بود... باید مرز پاکستان و افغانستان را روز ها منزل میزدیم... باید فرار میکردیم....باید میرفتیم و میرفتیم و میرفتیم تا به بوی صلح و به فضای یک پناهگاه برسیم.. شاید در این سفر طولانی تاب ناپذیر و پایان ناپذیر جایی در میان راه کودکی ام روی شانه هایم سنگینی کرد و مجبور بودم آنرا پشت سر بمانم و بدون آن پاره ی از خودم این سفر را ادامه بدهم... کودکی ام شاید حالا سرگردان مثل یک پرنده ی مسافر و راه گم همانجا که رهایش کردم پر میزند و یا شاید هم مرده است....اما کوه و جاده های سالنگ نقش پاهای کوچک من را به خاطر سپرده اند... وقتی از خود میپرسم من آسایش را در کجا خواهم یافت میدانم آنرا در کودکی ام خواهم یافت. و کودکی را میتوانم در چشمان یتیم بچه های وطنم ببینم. یتیم بچه هایی که مثل من کودکی شان روی شانه های شان سنگینی میکند و میخواهند آنرا پشت سر بگذارند... اما من میدانم چقدر دردناک است پاره از خود آدم روی شانه هایش سنگینی کند... من میروم تا نگذارم آنها خود شان را در نیمه راه رها کنند.. در این چند روز آخر برای من سخت بوده است خانه ی بعدی ام را انتخاب کنم چون باید از سویس بروم.. و به این نتیجه رسیده ام من بیشتر از هر جا به جایی تعلق دارم که در آنجا پاره های کودکی ام پراگنده شده است. و نفس میکشد... من حس یک عکاس جنگ را داشتم که عکس هایی از اتفاقات بسیار بد میگیرد. در ۱۹۹۷ من به این فکر افتادم که با اینهمه معلومات در مورد همه ی این زنان که حقوق شان زیر پا میشود ،ا چه میتوانیم بکنیم. بعد از فکر کردن و پیگیری من کشف کردم که یک از سه زن در دنیا در طول زندگی اش مورد لت و کوب و تجاوز قرار میگیرد. ملل متحد اخیرا این معلومات را در اختیار ما قرار داده است. این یک از سه زن اساسا نشاندهنده خشونت ساختاری بر علیه یک جنسیت است .در ۱۹۹۷ ما عده زیادی از زنان فوق العاده را گرد هم آوردیم و در مورد اینکه چگونه میتوانیم از این معلومات و از این نیرو برای پایان دادن به خشونت علیه زن استفاده کنیم، گفتگو کردیم. در یک تیاتر در شهر نیویارک به کمک هنر پیشه های بسیار خوب یک شام نمایشی اجرا کردیم. و آن نمایش این موج و نیرو را تسریع کرد. یک زن این نیرو را با خود به فضای دانشگاه ها برد. این نمایش هر سال یکبار در هر دانشگاه اجرا میشد و در آمدش برای پایان دادن به خشونت علیه زن در قسمت های مختلف دنیا استفاده میشد. در یک سال این نمایش در ۵۰ دانشگاه اجرا شد و در سالهای بعدی به تعداد دانشگاه ها افزوده شد و در شش سال اخیر این نیرو در سر تا سر دنیا بیشتر و بیشتر رشد کرد. من از این موج دونکته را آموختم: ۱. پدیده خشونت علیه زن تکان دهنده و جهانی است، عمیق و ویران کننده است. در هر جامعه وجود دارد و گاهی ما نمیتوانیم آنرا تشخیص بدهیم چون کاملا عادی به نظر ما میرسد. این سفر مرا به افغانستان برده است. من امتیاز این را داشتم که چادری به سر با یک گروه خارق العاده ی زنان که به نام راوا یاد میشدند به قسمت هایی از افغانستان تحت رژیم طالبان بروم. و در آنجا من دیدم که چگونه از زنان هر حقی را که ممکن بودگرفته بودند. حق تحصیل، حق کار، حتی حق خوردن آیسکریم. برای آنهایی که نمیدانند: در زمان طالبان آیسکریم خوردن در بیرون از خانه برای زنان غیر قانونی بود. و من با زنانی صحبت کردم که برای خوردن آیسکریم مجازات شده بودند. زنان مرا به یک آیسکریم فروشی پنهانی در شهرکی کوچک بردند. در این آیسکریم خانه ما را به اطاق پشت سر بردند و اطراف مان پرده ها آویخته شده بودند. برای ما آیسکریم طعم ونیل آوردند. زنان چادری خود را بلند کردند و آیسکریم خوردند. من فکر نمیکنم هیچگاهی قبل از آن لحظه من معنی لذت را میفهمیدم و اینرا که زنان چگونه راهی برای زنده نگاه داشتن لذت یافته بودند. این سفر مرا به اسلام آباد برده است. در آنجا با من زنانی با صورت های سوخته ملاقات کردم. این سفر مرا به مکسیکو برده است. جایی که من هفته ی قبل بودم و استخوان های های زنان را در توقفگاه ها در کنار بوتل های کوکاکولا دیدم. این سفر مرا به دانشگاه هایی در سر تا سر این مملکت کشانده است. دانشگاه هایی که زنان در آنجا مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند. من خشونت ترسناک را دیده ام.اما همچنان در عین حال که اینهمه خشونت را دیدم دانسته ام رو درویی با مشکلات و دیدن آنچه که در مقابل ماست افسردگی و حس بی ارزش بودن را مداوا می کند. به خاطریکه قبل از مونولگ های واژن ۸۰ فیصد خود آگاهی من بی خبر از آنچه که در برابرم و در این واقعیت اتفاق می افتاد بود. و این بی خبری باعث میشد من نیرو نداشته باشم. چیز دیگری که در طول این سفر ها اتفاق افتاده است اینست که به هر جای دنیا که رفته ام من یک با یک گونه ء جدید روبرو شده ام. این گونه جدید یک پارادایم است. ما در رسانه ها در مورد این پارادایم نمیشنویم. به خاطر یکه من فکر نمیکنم خبر خوب هیچگاهی خبر باشد و فکر نمیکنم کسانی که این دنیا را به گونه ی خوبی تغییر میدهند در تلویزیون از آنها یادی میشود. اما در ۴۰ مملکتی که من در این ۶ سال اخیر بوده ام- در قریه ها، شهر های کوچک و بزرگ من با کسانی روبرو شده ام که من خود آنها را مبارزین واژن میخوانم. یک مبارز واژن یک زن یا یک مردی است که شاهد خشونت بوده است و از آن رنج برده است. اما به جای اینکه سلاح به دست بگیرد خشونت را در خود نگاه داشته است- آنرا تجربه کرده است و بعد بیرون از خود و به زندگی دیگران رفته است و نگذاشته است دیگران مورد خشونت قرار بگیرند. من این زنان را در هر جای دنیا دیده ام. اما من دو قصه را به شما میگویم چون من باور دارم قصه ها بهترین راه انتقال معلومات استند. ادامه دارد به زودی در این صفحه: - ادامه سخنرانی ایو انسلر - واژن خشمگین -برای دوست داشتن واژن باید موی روی واژن را دوست بداری - مصاحبه ی از کتی ایکر رمان نویس پست مدرنیست من نگران واژن ها استم. در اینجاست که مونولوگ های واژن آغاز میشود. اما واقعا در اینجا آغاز نشد. آغازش گفتگو با یک زن در مورد یائسگی بود. و طبیعتا وقتی در مورد یائسگی حرف میزدیم حرف از واژن او پیش آمد. او چیز هایی در مورد واژن خود گفت که برای من تکان دهنده بود. او گفت که واژنش خشک شده و مرده و تمام شده. و من اتفاقی از دوست او پرسیدم او در مورد واژنش چه فکر میکند. آنزن و زن های دیگر بعد از او حرف های شگفت انگیزی در مورد واژن های خود گفتند. و قبلا از آنکه متوجه شوم هر کس به من میگفت با کس دیگری در مورد واژنش حرف بزنم چون قصه هایی شگفت انگیزی در مورد واژنش دارد. و اینگونه بود که من در مسیر واژن قرار گرفتم و دیگر هرگزنتوانستم خارج شوم. اگر وقتی من جوانتر بودم کسی به من میگفت که وقتی بزرگ شوم مردم مرا خانم واژن صدا خواهند زد، من نمیدانم آنوقت این آرزوی زندگی ام میبود یا نه؟ اما من میخواهم در مورد شادابی و این سفر واژن و رابطه اش با شادمانی حرف بزنم. به خصوص که این سفر که هشت سال قبل آغاز شد یک سفر خارق العاده بوده است. من فکر میکنم قبل از اینکه من مونولوگ واژن ها را بنویسم واقعا به خوشحالی باور نداشتم. فکر میکردم که فقط احمق ها خوشحال اند. من به یاد دارم وقتی چهارده سال قبل من به مذهب بودا روی آوردم به من گفتند که نهایت این مذهب شادابی است.می پرسیدم چگونه ممکن است انسان با زنده گی در این دنیای سرشار از درد و رنج، شاداب باشد. من خوشحالی را با چیز هایی دیگر چون بی حسی ، زوال و خودخواهی اشتباه گرفته بودم. وچیزی که در طول این سفر و مونولوگ های واژن اتفاق افتاده است اینست که من فهم بیشتری از شادابی یافته ام. میخواهم در مورد سه قاعده شادابی حرف بزنم: ۱. دیدن آنچه که در برابرت قرار دارد و حرف زدن در موردش. من فکر میکنم چیزی که من از حرف زدن در مورد واژن یاد گرفتم اینست که واژن آشکار ترین چیز در مرکز بدنم و در مرکز جهان است و در عین حال یگانه چیزیست که هیچ کسی درموردش حرف نمیزد. ۲. حرف زدن در مورد واژن برای من یک در را باز کرد. دری که من به کمک آن راه خدمت به جهان و بهتر ساختنش را پیدا کردم. و از آنجاست که عمیق ترین نوع شادابی به دست می آید. ۳.این قاعده را من اخیرا درک کرده ام. هشت سال قبل این نیرو و انرژی و موج آغاز شد و من تنها میتوانم این را به عنوان یک موج تعریف کنم چون نمیتوانم این نیرو را کاملا بفهمم. من حس میکنم من در خدمت این نیرو استم. موج آغاز شده است و اگر من تلاش کنم این موج را مورد پرسش قرار دهم یا متوقف بسازم مرا شلاق میزند و میتواند گردنم را بشکند. اما اگر با موج همراه شوم و به او اعتماد کنم و با اوحرکت کنم به مرحله بعدی میرسم و این رسیدن منطقی- اساسی و صادقانه است. من این تکه را با قصه ها و داستان ها شروع کردم. با حرف زدن با یک زن آغاز کردم که باعث شد با زنان دیگر بیشتر حرف بزنم. و بعد من آن قصه هارا نوشتم و در برابر مردم قرار دادم. هر باری که من نمایش را اجرا کردم زنان بعد از نمایش صف می بستند و می خواستند قصه های خود را به من بگویند. در ابتدا من فکر کردم فوق العاده خواهد بود درمورد ارگاسم های اعجاب انگیز و قصه های زنان از زندگی جنسی شان و از اینکه زنان چقدر واژن خود را دوست دارند بشنوم. اما در واقع آن چیزی نبود که زنان میخواستند به من بگویند. زنان منتظر بودند به من بگویند چگونه به آنها تجاوز شده است-چگونه مورد تجاوز های گروهی قرار گرفته اند، چگونه لت وکوب شده اند و چگونه از طرف کاکا های خود مورد تجاوز قرار گرفته اند. من میخواستم دیگر مونولوگ واژن ها را ادامه ندهم. چون بسیار مشکل به نظر میرسید. ادامه دارد. بخشی از نمایش مونولوگ های واژن از ایو انسلر http://www.youtube.com/watch?gl=CA&feature=related&v=2GbHkhGr6-A به زودی در این صفحه: - ادامه سخنرانی ایو انسلر - واژن خشمگین -برای دوست داشتن واژن باید موی روی واژن را دوست بداری - مصاحبه ی از کتی ایکر رمان نویس پست مدرنیست متن سخرانی ایو انسلر نویسنده «مونولوگهای واژن» ترجمه: زبیده اکبر شرط میزنم شما نگران استید. من نگران بودم. به همین خاطر این قطعه را آغاز کردم. من نگران واژن ها بودم. من نگران آنچه که در مورد واژن ها فکر میکنیم بودم و بیشتر از آن نگران آنچه که فکر نمیکنیم. من نگران واژن خود بودم. واژن من نیازمند یک زمینه- اجتماع وفرهنگ واژن های دیگر بود. پوشیدگی و تاریکی آنها را مانند مثلث برمودا حصار کرده است. هرگز کسی از آنجا گزارشی نمی فرستد. اولا حتی یافتن واژن تان آسان نیست. روز ها- هفته ها و ماه ها میگذرند و یک زن به واژنش نگاه نمیکند. من با یک زنتاجر قدرتمند مصاحبه کردم. او گفت وقت ندارد به واژنش نگاه کند. او گفت نگاه کردن به واژن خود کار یک روزه است. باید به در برابر یک آیینه ی قد نما به پشت بخوابی. باید در بهترینموقعیت بابهترین نور قرار بگیری که بعد واژنت را که بوسیله آیینه و زاویه ی که در آن قرار داری انعکاس میابد میبینی. بعد کج میشوی. سر خود را بالا می گیری و پشتت به شدت درد می گیرد. او گفت پس از اینهمه خسته میشود. او مصروف بود و برای اینهمه کار وقت نداشت. من تصمیم گرفتم با زنان در مورد واژن شان حرف بزنم. آغاز این گفتگو ها مصاحبه های های عادی درمورد واژن ها بودند و بعد این گفتگو ها به مونولوگ های واژن تبدیل شدند. من با بیشتر از ۲۰۰ زن حرف زدم. من با زنان پیر- جوان- ازدواج کرده- مجرد- همجنس گرا- استادان دانشگاه- شخصیت های حقوقی- زنان تن فروش- زنان آفریقایی آمریکایی- آسپانیایی زبان- آسیایی آمریکایی- امریکایی های بومی- هندواروپایی و یهودی حرف زدم. در ابتدا زنان کمی خجالت میکشیدند. و کمی با بی میلی حرف میزدند. اما یکبار که شروع کردند در اینمورد حرف بزنند نمیشد آنها را متوقف کنی. زنان دوست دارند درمورد واژن خود حرف بزنند. عمدتا به این دلیل که هیچ کسی قبلا از آنها در مورد واژن شان نپرسیده است. بیایید از خود کلمه ی واژن شروع کنیم. واژن. واژن. مثل یک عفونت به نظر میرسد. یا شاید یک وسیله طبی. «عجله کن نرس واژن را بیاور» واژن. واژن. مهم نیست چند بار این کلمه را تکرار کنی کلمه ی نیست که بخواهی آنرابه زبان بیاوری. یک کلمه کاملا مضحک و غیر جنسی است. اگر بخواهی در جریان عمل جنسی به خاطر رعایت ظرافت های سیاسی از این کلمه استفاده کنی تحرک جنسی را در همان لحظه از بین می بری: «عزیزم میتوانی واژنم را نوازش کنی؟» من نگران واژن ها استم. نگران آنچه که ما آنها را میخوانیم و نمیخوانیم. در گریت نیک آنرا پسی کت نامیده اند. یک زن به من گفت که مادرش برایش میگفته « وقتی لباس خواب به تن میکنی لباس زیر نپوش باید پسیکت هوا بخورد. در ویستچستر آنرا پوکی میگویند. در نیو جرسی توات. نام های دیگرا برای واژن اینها اند:پودر باکس- دیریر- پوکی- پوچی- پوپی- پوپولو- پونانی- پل- پیش- تودی- دیدی -نیشی- مانکی باکس-کوچی سنورچر- کوتر-- وی وی- مونگو- بنی بو- مش میلو- میمی در میامی و سپلیت کنیش در فلادیلفیا. ادامه دارد سلام دوستان: عکس هایی از این نمایشگاه را نیز در این صفحه نشر خواهم کرد. این روز ها حس میکنم زمان کند تر از همیشه میگذرد. لحظات با تردید به سراغم می آیند. نفس هایم را با خود میبرند. آهسته می آیند و میروند. شاید این انتها در خاموشی زاده میشود. در آرامش. کندی گذشت زمان میخواهد مرا متوقف کند. میخواهد برایم یاد آور شود نشتابم و نگذارم این آخرین روزها به سرعت از برابر چشمانم بگذرند..لحظات میخواهند همگام شان شوم. صدایی برایم میگوید: دخترک این همه شتاب برای چیست؟ دخترک قدم هایت را آهسته تر کن! دخترک..! اما من بی قرارم. بی اختیار به انتها می اندیشم. به انتهایی که آغاز تولدی دیگر خواهد بود. به انتهایی که دور نیست اما دور به نظر میرسد. به انتهایی که ابتدایش ابتدای فرصت های تازه- تجربیات تازه و زندگی دیگری خواهد بود. در این آخرین روزها وقتی زمان مرا وا میدارد آهسته تر بروم به خودم در نوزده سالگی می اندیشم. به اینکه چقدر تغییر کرده ام. چقدر یاد گرفته ام. من در نوزده سالگی آرامتر شدم. یاد گرفتم ببخشم و همیشه برای یک آغاز دیگر آماده باشم. یاد گرفتم مثبت فکر کنم و در زندگی دنبال خوبی هایش باشم. یاد گرفتم برای خود و اعمالم مسوولیت بگیرم و مستقل شوم. یاد گرفتم دلیل شادی های دیگران باشم نه دلیل دلتنگی ها و نا امیدی و پریشانی هایشان. یاد گرفتم فراتر از خود و به دیگران بیاندیشم. یاد گرفتم مهربانتر باشم و نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ بگویم چون هیچ حسی قدرتمند تر از حس دوست داشتن نیست و تنها دوست داشتن دوست داشتن میافریند. تلاش کردم بیشتر دیگران را بفهمم و در مورد هیچ کسی زود قضاوت نکنم. خصوصیات خوب مردم برایم ارزشمند تر شد و دانستم که انسانها خوب اند وهمیشه نمیتوانم بر اساس اعمال انسان ها در مورد خودشان قضاوت کنم. نوزده سالگی به من آموختاند شنونده ی خوبی باشم. به دیگران فرصت بدهم حرف بزنند. یاد گرفتم سکوت کنم چون تنها هنگامی که میتوانیم سکوت کنیم میتوانیم دیگران را درست بشنویم. یاد گرفتم احساساتم را مهار کنم و نگذارم دوست داشتن بیش از حدم تبدیل به باری روی شانه های آنی که دوستش میدارم گردد. و همیشه تلاش کردم نگذارم کسی احساس حقارت کند چون نمیخواهم کوچک شدن انسانها را ببینم. اما چیز هاییست که ۱۹ سالگی به من یاد نداد و امیدوارم در بیست سالگی یاد بگیرم. من یک انسان فوق العاده تنبل میتوانم باشم و باوجود تلاش های زیادم نتوانستم تنبل نباشم... مهمترین کارهایم را در آخرین لحظه تمام میکنم. هیچ وقت به خود به اندازه کافی فرصت نمیدهم و همیشه عجله میکنم تا کارهایم را تمام کنم... بیش از حد صریح هستم. آنقدر که گاهی دیگران را می آزارم. نمیتوانم دروغ بگویم و این شاید همیشه خوب نیست. باید یاد بگیرم کمی محافظه کار باشم تا دیگران را نیازارم.. دنیا را خودم برای خود نقاشی میکنم. یک تصور عجیب و غریب و غیر واقعی از زندگی دارم و اکثرا در خیالات زندگی میکنم. این باعث میشود توقعات عجیب از زندگی داشته باشم و وقتی میبینم بدست آوردن آنچه میخواهم در دنیای بیرون از دنیای خیالی ام نا ممکن است کمی مایوس میشوم. شاید باید بگیرم کمی بیرون از خیالات زندگی کنم... من رابطه های زیادی در زندگی ام ندارم. یکی دو رابطه جدی در زندگی دارم که تمام نیرویم را صرف آن چند رابطه محدود میکنم. این باعث میشود به این روابط شدیدا وابسته شوم. گاهی برای حفظ این روابط از خودم و شاید از دیگران میگذرم. نمیدانم این خوب است یا بد. من هنوز در این مورد فکر میکنم... اما باید تلاش کنم یاد بگیرم کمتر وابسته باشم... تلاش میکنم این یاد نگرفته ها را در بیست سالگی یاد بگیرم. تا بعد :) من و یوکی بعد از نان شب ساعت ها با هم حرف میزنیم. از هر جا و هر چیز میگوییم و میخندیم. از درس از کار از خستگی های بسیار واز اینکه زمان چقدر آهسته و چقدر تیز از برابر چشمان مان میگذرد. از گذشته ها شروع میکنیم و به حال می آییم. از دو سال قبل وقتی اولین بار همدیگر را دیدیم تا امسال که با هم زندگی میکنیم. و بعد قصه های مان ما را به آینده ها میبرد. لحظه ی هر دو سکوت میکنیم و در سکوت خود دنبال آینده میگردیم. زمان تغییر کرده است. همه چیز تغییر کرده است. زمان تصمیم گیری های بزرگ فرا رسیده است و ما هر دو هنوز فکر میکنیم برای این که تصامیم بزرگ بگیریم خیلی کوچک استیم. دقیقا چهار ماه از امروز ما وارد دنیای دیگر خواهیم شد. وارد دنیای بزرگسالان. دنیای دانشگاه و کار و مسوولیت. دنیایی که در آن کسی از ما مواظبت نخواهد کرد. کسی از ما نخواهد پرسید به کجا میرویم و از کجا می آییم. برای کسی مهم نخواهد بود که چقدر در زندگی و امتحاناتش موفق استیم. این شاید خوب است. خوب برای اینست که ما یاد میگیریم برای خود و تصامیم خود مسوولیت بگیریم. یاد میگیریم که در دنیای واقعی اشتباهات همیشه بخشیده نمیشوند. یاد میگیریم که در دنیای واقعی وقتی به زمین میخوریم باید خود مان پس بلند شویم. و یاد میگیریم که دیگر کسی از ما مواظبت نمیکند. پدر و مادر و خانواده سهم خود را در بزرگ کردن ما انجام داده اند و ما را برای ورود به این دنیای که به آن پا خواهیم گذاشت آماده کرده اند. نوبت ماست تا یاد بگیریم بعد از ورود در این دنیای تازه در آن بمانیم و خوب بمانیم. حتی حرف زدن در این موارد برای من و یوکی دشوار به نظر میرسد. با دو دلی فراتر میرویم. به آینده ی شاید کمی دور تر فکر میکنیم. به آینده ی بعد از دانشگاه و کار. یوکی به ازدواج و تشکیل خانواده می اندیشد و من به حرف هایش گوش میدهم لبخند میزنم. ازش میپرسم با چگونه مردی میخواهد ازدواج کند. برایم میگوید با مردی که عاشقانه دوستش داشته باشد. برایش میگویم ازدواج با مردی که دوستش دارد بزرگترین اشتباه زندگی اش خواهد بود. از من میپرسد چرا اینطور فکر میکنم. برایش میگویم ازدواج یک قرار داد است و عشق یک حس زیبا چرا باید آنرا ویران کرد؟ برایش میگویم اگر میخواهد از مردی که دوستش دارد متنفر شود با او ازدواج کند. لبخند میزند. میدانم که به حرفهایم باور ندارد. از من میپرسد با چگونه مردی میخواهم ازدواج کنم. من میخندم و میگویم من فکر نمیکنم گاهی ازدواج کنم. میپرسد چرا. به سویش چشمک میزنم و میگویم آنانی را که من میخواهم مرا نمیخواهند و آنانی که من نمیخواهم مرا میخواهند... میخندد و میپرسد: نه. جدی؟ با چگونه مردی میخواهی ازدواج کنی. میگویم با یک مردی که یک شرکت تولید آیسکریم و چاکلیت داشته باشد و تمام دارایی اش را به نامم کند. میدانم میداند شوخی میکنم. و بعد در مورد مادر شدن و بچه دار شدن حرف میزنیم. یوکی میخواهد دختر داشته باشد. دختری که مانند خودش باشد. میگوید مرا مادر خوانده ی دختر خود خواهد خواند. از من همیشه میپرسد اگر گاهی بخواهم مادر شوم دختر میخواهم یا پسر و من همیشه میگویم: البته که دختر! چرا باید بخواهم به تعداد مردان در این دنیا اضافه کنم... میگوید دخترم را باید یوکی نام بگذارم. من قبول میکنم و نام یوکی را هم به لیست نام های دخترم که هنوز نیست اضافه میکنم. صبا- بهار- ترنم- هستی- مژده-گیتی- مینه - یوکی و ..... .... صدای مورو آشپز مان رشته ی افکار مان را پاره میکند. باید به حال برگردیم. به این قریه ی کوچک در میان کوه های آلپ که سالها از مژده ها و مینه ها فاصله دارد. از اطاق غذا بیرون میشویم و مورو در را پشت سر مان میبندد. شب سرد و تاریک است. هر دو در سکوت به لیلیه بر میگردیم. حال هنوز ادامه دارد. پشت سر میز های مان مینشنیم - در الماری های مان را میان ما دیوار میکنیم و سرگرم حال میشویم...سرگرم درس و کارخانگی و .... من گاهی به بزرگترین ضعف ها و ناتوانی هایم فکر میکنم و میخواهم بر آنان غالب آیم. این باعث میشود از خود سوالهایی بکنم. سوالهایی که پاسخ گفتن به آنان آسان نیست. سوال هایی که برای پاسخ گفتن به آنها باید با واقعیت های نه چندان شیرین روبرو شوم. باید به خودم دقیق تر و از نزدیک نگاه کنم. یکی از بزرگترین نا توانی های من که مدت هاست تلاش کرده ام بر آن غالب آیم اینست که نتوانسته ام همیشه ببخشم و همیشه وقتی میدانم اشتباه کرده ام طلب بخشش کنم. من همواره نخواسته ام دیگران بدانند که خودم میدانم اشتباه کرده ام. این یعنی ضعف. این یعنی ناتوانی با رو در رویی با خود و اشتباهات خود. هراس از رو در رویی با ضعف ها و عیب های خود ما از فرصت غالب آمدن بر آنان را میگیرد و من اکثر اوقات این فرصت را از خود گرفته ام. من به خودم یاد آور میشوم که بخشیدن یعنی نهایت دوست داشتن. و طلب بخشش یعنی دوست داشتن برای دوست داشتن نه برای دوست داشته شدن. بخشش یعنی آغاز صلح و آغاز دوستی ها و رفاقت های محکم تر و پایدار تر. اما همیشه نمیتوانم آنطور که فکر میکنم عمل کنم. این باید در من تغییر کند. ... وقتی از خودم بیرون میشوم و به دنیای اطرافم مینگرم میبینم که تنها من نه بلکه ما نمیتوانیم همدیگر را ببخشیم. فکر میکنیم نبخشیدن دیگران یعنی بخشیدن خود مان. نمیدانیم که باید اول بتوانیم خود مان را ببخشیم تا بتوانیم دیگران را ببخشیم. و تنها راه بخشیدن خود مان پذیرفتن اشتباهات ما و رو در رویی با آنهاست. ... من و ما باید تلاش کنیم بتوانیم دیگران را ببخشیم. بخشش تنها راه آغاز صلح است و ما امروز به صلح به دوستی به رفاقت و به عشق نیازمندیم... این نوشته را من یافتم و ترجمه کردم. نمیدانم از کی است و از کجا می آید. اگر کسی میداند به من بگوید. فرهنگ ها و کشور های مختلف دنیا میتوانند شباهت های زیادی به فرهنگ مردم نکیرما داشته باشد. من شما را میگذارم تا حدس بزنید این فرهنگ و این مردم بیشتر به مردم و فرهنگ کجا مشابه اند. و شاد باشید. چون زندگی برای شاد نبودن بسیار کوتاه است. :) آیین پرستش جسم در میان مردم نکیرما باور های جادویی یک گروه مردم به نام نکیرما بسیار دلچسپ و غیر معمول است. نکیرما ها باور ها و عقاید جادویی دارند که از آن جمله یکی توجه خاص شان به بدن شان است. نکیرما ها یک گروه مردم استند که در سرزمینی در شمال مردم تاراهیومار مکسیکو زندگی میکنند. کسی در مورد ریشه های فرهنگ این مردم نمیداند اما بر اساس میراث های سنتی این مردم از شرق می آیند. فرهنگ این مردم برای سالیان دراز مورد مطالعه قرار گرفته اما با آنهم ما فهم بسیار کم از این فرهنگ داریم. اقتصاد مردم نکیرما اقتصاد بازار آزاد است. آنها در ماحول بسیار طبیعی و ثروتمند زندگی میکنند. مردم وقت بسیار زیاد خود را صرف فعالیت های اقتصادی میکنند. هر چند هر روز یک مقدار زیاد پول و وقت صرف محافل و مراسم نیز میگردد. هدف براه اندازی این محافل و مراسم حفظ بدن انسان است. مردم نکیرما به صحتمندی شان و ظاهر شان بسیار اهمیت میدهند. آنها باور دارند که یک سلسله مراسم و تشریفات برای حفظ بدن شان ضروری است. این که هر کس به فکر سلامتی بدن خود باشد برای مردم نکیرما بسیار غیر معمول نیست. تشریفات و مراسمی که این مردم برای حفظ زیبایی و صحتمندی براه می اندازند فوق العاده غیر معمول و وقت گیر است. باور عمده مردم نکیرما این است که بدن انسان فوق العاده زشت است و باید به منظور حفظ بدن انسان از نقص- عیب و امراض تشریفات و مراسم خاصی برگذار شود. به همین دلیل هر خانواده در خانه اش یک تا دو زیارتگاه دارد. مردم بسیار قدرتمند جامعه در خانه های شان چندین زیارتگاه دارند. در واقع تعداد زیارتگاه های یک خانواده تعیین کننده ی حد ثروت اوست. زیارتگاه های مردمان پولدار دیوار های سنگی دارند. خانواده های فقیر از ثروتمندان تقلید میکنند و زیارتگاه های شان را از سفال میسازند. در حالیکه هر خانواده در خانه اش حد اقل یک زیارتگاه دارد- مراسم و تشریفات مراسم خانوادگی نه بلکه مراسم محرمانه و پنهانی اند. اداب تشریفات با کودکان خانواده در میان گذاشته میشود و به اینگونه کودکان از این راز با خبر میشوند. البته من توانستم با چند تن از مردم محل دوست شوم و آنها به من اجازه دادند وارد زیارتگاه شوم. با اینکه مایل نبودند در مورد مراسم و تشریفات با من حرف بزنند راضی شدند اینکار را کنند. یکی از مهمترین قسمت های زیارتگاه یک صندوقیست که در داخل دیوار جا داده شده است. در این صندوق دارو های جادویی که به باور مردم محل زندگی بدون آنان ناممکن است نگهداری میشوند. مردم محل این دارو ها را از طبیب های با تجربه و متخصص میگیرند. مهم ترین افراد در میان این طبیبان دارو سازان اند و باید با تحفه های گرانبها پاداش زحمات آنان را داد. دارو سازان دارو را در اختیار مشتریان خود قرار نمیدهند. آنها تصمیم میگیرند از چه نوع مواد برای ساختن دارو های متفاوت استفاده کنند و آنرا به زبان کهن و پنهانی خود مینویسند. این زبان را تنها خود دارو سازان میتوانند بفهمند و گیاه شناسان در بدل یک تحفه دیگر داروی مورد نیاز را در اختیار مشتریان قرار میدهند. بقایای دارو پس از استفاده دور انداخته نمیشود بلکه در صندوقی که در زیارتگاه هر خانواده قرار دارد نگهداری میشود. از آنجاییکه مردم باور دارند با به وجود آمدن مشکلات تازه باید دارو های تازه نیز تولید شود و از آنجاییکه امراض خیالی و واقعی مردم بسیار زیاد است صندوق دارو ها اکثرا پر یا لبریز است. پاکت ها و قوطی های دارو ها آنقدر زیاد اند که مردم اکثرا فراموش میکنند از دارو ها به چه منظور استفاده کنند و میترسند آنها را دوباره استفاده کنند. هر چند که اظهارات افراد محلی در این مورد بسیار مبهم بوده ما تصور میکنیم که دلیل حفظ تمام دارو های جادویی کهنه اینست که حضور آنها در صندوقی که مراسم و تشریفات جسمی در برابرش صورت میگیرد به نحوی کسی را که عبادت میکند حفاظت میکند. هر چه به پایان سال نزدیکتر میشوم بیشتر و بیشتر خودم را درگیر یک وضعیت عاطفی عجیب و غریب و مفرط میابم. یک وضعیتی دلتنگ غریب و خیلی نوستالژیک که دل کندن از این جا را برای من سخت تر خواهد سخت. از اینجا که حالا خانه ی من شده است. چهار سال پیش من با دستان خالی ساختن این خانه را شروع کردم و همراه با آن ساختن خود را. چهار سال قبل در ۲۶ اگست ۲۰۰۵ این چهار دیواری تنها و تنها یک فضای سرد بود که در آن من خودم را با تنهایی ها- دلتنگی ها و خستگی هایم میافتم. اما حالا من حس میکنم من به اینجا تعلق دارم. تمام فضای این چهار دیواری پر از من است. خاطره هایم در اطراف این اطاق پراگنده شده اند. این اطاق حادثه های مهمی در من را در خود جا داده است. و بعضی از مهمترین و با ارزش ترین متعلقات من که پاره هایی از من استند در زیر این سقف بامن زندگی میکنند. اما همه چیزی که مرا متعلق به اینجا میسازد کم کم جز گذشته ی من میشود. جز یک مرحله در حال پایان زندگی ام. یک مرحله ی که من خودم را پس از آن موفق تر- بزرگتر و عاقل تر میابم. اما حصول این موفقیت به تنهایی ممکن نبود. با آنکه وقتی من اینجا آمدم حس میکردم کاملا تنهایم کسانی بودند که بدون اینکه من بدانم به من کمک کرده اند به اینجا که حالا رسیده ام برسم و حس میکنم سپاسگذاری تنها دعاییست که من میتوانم به آنها بدهم. ....... « تو میتوانی نمونه قرار بگیری. دریغ است که به خاطر آن نکوشی. یک نمونه میتواند موجی برای رهایی دیگران از کلیشه و ابتذال بوجود بیاورد.» این قسمتی از یکی از نامه های پدرم است که من مدت هاست در میان کتابچه ی یادداشتم نگاه کرده ام. این نامه همیشه به من نیرو بخشیده است پیش بروم و نگذارم هیچ قدرتی قدرتمند تر از من باشد و مرا متوقف کند. پدرم تاثیر گذار ترین مرد در زندگی ام استند و من موفقیت هایم را همیشه مدیون شان خواهم دانست. پدرم به من اعتماد به نفس داده اند و کمک کرده اند توانایی هایم را کشف کنم و خودم را در آنها جستجو کنم. پدرم بزرگترین مردیست که من در زندگی ام میشناسم و حس میکنم برای داشتن پدرم در کنارم من خوشبخت استم. وقتی خودم را ناتوان و ضعیف میابم به مادرم می اندیشم. به زنی می اندیشم که بار مسوولیت های بزرگ را روی شانه های نحیفش سنگینی میکنند اما با آنهم هیچوقت فراموش نمیکند لبخند بزند. مادرم برای من نمونه ی بزرگی صبر و مهربانی استند. توانایی های مادرم غیر قابل تصور است. وقتی دستان کوچک و گرمش را در میان دستانش میگیرم و به چشمانش نگاه میکنم تمام غم های دنیا را فراموش میکنم و در مهربانی که در چشمانش موج میزند گم میشوم. وقتی بی توجه- مغرور و فراموشکار میشوم شهرزاد را در کنارم میابم. با سکوتش برایم می فهماند خودم را یکبار دیگر گم کرده ام. بدون اینکه برایم بگوید اشتباه کرده ام مرا اصلاح میکند. آنقدر بزرگوار است که نمیگذارد من از اشتباهم شرمسار شوم. بار ها و بار ها و بارها به من فرصت میدهد. اما من باز هم گم میشوم و او باز مرا پیدا میکند. پروین تمام غم هایم را در قلب کوچک و زیبایش میگرداند. مرا میخنداند. ساعت ها به گریه های بی دلیل و لجوجانه ام گوش میدهد و هیچ نمیگوید. گاهی به خود میگویم چقدر قلب بزرگ دارد این دختر... رابطه ام با دوستم مسعود حسن زاده یکی از آموزنده ترین - پر بارترین - تاثیر گذار ترین و شاید مشکل ترین رابطه هایم بیرون از رابطه های خانوادگی بوده است و بیشتر از هر زمانی در این چهار سال اخیر بعضی از بزرگترین درس های زندگی ام را به من داده است. انسانهای بزرگ باور های بزرگ دارند. باور دوستان ما بر توانایی ها و ظرفیت های ما باعث رشد و تغییر ما میشود چون نمیخواهیم آنها را نا امید و مایوس کنیم و از دست بدهیم. در این رابطه من آموخته ام از دیگران نخواهم و نگیرم اما با آنچه که میتوانم به دیگران بدهم ثابت کنم کی هستم. این رابطه به من یاد آور شده است همه ی آنچه که در جستجویش هستم در من زندگی میکند. مسعود به من کمک کرده است فراتر از توانایی هایم بروم و ظرفیت های نهفته ام را کشف کنم. رابطه ام با مسعود به من آموختانده است تا ناممکن ها ها را بیازمایم و موفق شوم و تنها به کردن آنچه که میتوانم بسنده نکنم. چون کامیابی در آنچه ناشدنی می پنداریم، نشانه ی توانمندی ماست و کامیابی در آنچه میتوانیم چیزی است که از ما انتظار میرود. حرف زدن با اکبر قریشی دوستم مرا خوشبین میکند. باورم را به اینکه انسانهایی زیبایی چون او در این دنیا زندگی میکنند زنده میکند و رنگ میدهد. از اکبر بسیار می آموزم. می آموزم واقعی باشم و با چشمان باز به زندگی نگاه کنم. تمام خیال پردازی هایم را تحمل میکند و دیوانگی ام را میستاید. اما جایی در درونم میدانم میخواهد دید واقعی تر و عملی تری نسبت به زندگی داشته باشم و کمی بیرون از خواب و خیال زندگی کنم. او مرا کمک میکند به واقعیت زندگی که گاهی سخت ناخوش آیند است دست بیابم و آنرا با آغوش باز بپذیرم. به من کمک میکند در بد ترین وضعیت ها خوبترین فرصت ها را بدست بیاورم. به من یاد میدهد دنیا را خوب ببینم. ....... انسانهای زیاد در زندگی من تاثیر گذار بوده اند. در واقع هیچ انسانی ممکن نیست بدون گذاشتن یک اثر از خود از کنار ما رد شود. اما بزرگترین تاثیرات باعث بزرگترین تغییرات در ما میشود و تاثیرات این افراد در زندگی من - من را آنی که هستم ساخته اند. تا بعد. بری شوارتز یکی از روانشناسان معاصر امریکایی دریک سلسه از مطالعات متاخرش مرکزی ترین پایه ی تفکر جوامع غربی را که آزادی انتخاب است زیر سوال میبرد و درکتابش زیر نام پارادوکس انتخاب میگوید که «آزادی انتخاب ما را آزاد تر نه بلکه فلج تر و خوشحالتر نه بلکه ناراضتر ساخته است». به باور بری شوارتز آنچه که خودش آنرا داگمای قبول شده میخواند در زندگی افراد در جوامع صنعتی غربی ریشه یافته است. داگمای قبول شده افراد یک جامعه را ماتریالیست میپروراند و میخواهد جوامع مدرن جوامع مواجه با وفور مادیات باشند- جوامعی که میتوانند به تمام نیازمندی های مادی افراد پاسخگو باشند. در نتیجه مادیات بیشینه میشوند. برای بیشینه ساختن مادیات باید آزادی های فردی بیشتر باشند به این دلیل که آزادی فردی ارزشمند است- به فرد قدرت انتخاب و اختیار زندگی خودش را میدهد. وقتی انسان آزادی فردی دارد هیچ کسی به جز خودش در زندگی او حق تصمیم گیری را ندارد. راه اضافه کردن به آزادی های فردی افزایش دادن گزینه های فرد است. داگمای قبول شده که بر تمام زندگی انسانها در جامعه صنعتی غربی تسلط یافته است یعنی: افزودن به گزینه های فرد که منجر میشود به آزادی فردی که در نتیجه آن آزادی باعث بیشینه شدن مادیات در زندگی ما میگردد. فرد در جامعه مدرن این نوع دید به زندگی را را بدون شک پذیرفته است. این داگما را هیچ وقت مورد سوال قرار نمیدهد. اما این داگما چگونه میتواند مشکل آفرین باشد. چگونه ممکن است آزادی فردی و از همه مهمتر آزادی انتخاب انسان را متناقضا ناتوان و فلج کند. یک جامعه برای اینکه بتواند به تمام نیازمندی های مادی افراد جامعه پاسخگو باشند نیازمند یک نظام اقتصادیست که بتواند خود نیازمندی به مادیات را به وجود آورد و بعد افراد جامعه را به عنوان مصرف کنندگان آن تولیدات بپروراند. دن گیلبرت یک روانشناس دیگر میگوید اگر این نظام امروزی که ما را تحت تسلط خود قرار داده است و تمام زندگی ما را تسخیر کرده است ما را مصرف کننده تربیت نکند چگونه ممکن است این اینجن اقتصادی بزرگ که اینهمه تولیدات را «برای مرفه ساختن ما» در اختیار ما قرار میدهد به این شدت بچرخد. این اینجن بزرگ اقتصادی نیاز دارد ما مصرف کننده باشیم و به همین دلیل گزینه های متفاوت از آنچه را که ما میتوانیم مصرف کنیم برای ما فراهم میکند. بری شوارتز در میان مثال های مختلف از استعمار تکنولوژی نام میبرد. او میگوید تکنولوژی به بهانه ی آسانتر ساختن کار های ما ما را با فراهم کردن گزینه های متنوع استعمار و اشغال کرده است.به طور مثال شرکت های تکنولوژیک در سر تا سر دنیا تیلیفون های متنوع و مختلف تولید میکنند. گوشی های که به گفته ی تولیدکنندگانشان میتواند (ملتی تسک) کند. یعنی اینکه یک تیلیفون در عین حال که تیلیفون است میتواند کمره عکاسی و فیلمبرداری باشد- ماشین حساب باشد و فرهنگ لغات باشد. به زودی ممکن است دیگر تیلیفونی که فقط یک تیلیفون باشد نتوانیم خریداری کنیم. این یعنی استعمار تکنولوژیک. این نظام زندگی خصوصی ما را نیز مورد تهاجم قرار داده است و مفهوم آزادی انتخاب ما را در عرصه های دیگر زندگی نیز ناتوان تر و محدود تر ساخته است. یکی از مثال های خوبی که بری شوارتز از این نوع استعمار میدهد اینست: بری شوارتز میگوید در گذشته وقتی یک مریض نزد داکتر میرفت داکتر مرض او را تشخیص میداد و او را تداوی میکرد اما امروز وقتی یک مریض نزد داکتر میرود داکتر مرض او را تشخیص میدهد و راه های متعدد تداوی او را پیشنهاد میکند. برای مریض حق میدهد راه تداوی خود را خودش انتخاب کند. این حق برای مریض یک آزادی نیست بلکه شیوه ایست برای سردرگم کردن او. داکتر وقتی حق انتخاب را به مریض میدهد خود به خود مسوولیت خود را روی شانه های مریض میگذارد و به کسیکه که بهیچوجه فهم کافی برای تصمیم گیری و انتخاب ندارد حق انتخاب را میدهد. این یقینا یعنی آزادی فردی اما آیا این آزادی برای فرد مفید است و واقعا او را آزاد میسازد یا در عوض آنقدر سردرگم و ناتوان که نمیتواند تصمیم بگیرد. بری شوارتز به یک آزادی دیگری که این نظام به افراد میدهد اشاره میکند. او میگوید دیروز ما با هویت ما زاده میشدیم اما امروز انتخاب هویت نیز برای ما یک مساله شده است. ما باید هویت خود را بار بار اختراع کنیم و هر صبح که از خواب بیدار میشویم برای خود یک هویت تازه بوجود بیاوریم. این نظام برای جوانان آزادی انتخاب جنسیت- انتخاب ازدواج- انتخاب همسر-انتخاب زمان ازدواج- انتخاب کار و غیره را میدهد. اما این آزادی باعث میشود دغدغه انتخاب هویت در ذهن یک جوان بوجود بیاید. این آزادی و این گزینه انتخاب و تصمیم گیری را سخت میسازد و ما را گیج و ناتوان میسازد. وقتی ما اینهمه گزینه نداشتیم هویت ما ثابت تر بود تا حالا که خود میتوانیم با در اختیار داشتن گزینه های متعدد و متنوع هویت خود را اختراع کنیم. چرا آزادی و حق انتخاب انتخاب کردن را برای ما مشکل تر میسازد و ما را گیج و سردرگم میکند؟ جواب بری شوارتز به این سوال اینست: آزادی انتخاب به دو دلیل منجر به ناتوانی و فلج شدن ما گردیده است: - آزادی انتخاب متناقضا از کار افتادگی و نا توانیست تا آزادی: نظام مسلط گزینه های بیشتر از ظرفیت ما را در اختیار فراهم میکند و در نتیجه تصمیم گیری و انتخاب را آنقدر مشکل میسازد که ما توانایی تصمیم گیری و انتخاب از میان آن همه گزینه را از دست میدهیم. - اگر یک تعداد ما بر ناتوانی غالب آیند و بتوانند انتخاب کنند از انتخاب خود راضی نیستند چون فکر میکنند در میان آنهمه گزینه میتوانستند انتخاب بهتری داشته باشند. این نارضایتی نمایانگر اینست که آزادی انتخاب نمیتواند ما را آزاد. آزادی انتخاب یک توهم است که ما در گیر و گیج میکند. دن گیلبرت روانشناس دیگر امریکایی نیز میگوید آزادی انتخاب میتواند منجر به نارضایتی و افسردگی ما گردد. او نیز استعمار اقتصادی و فرهنگ مصرفی را دلیل این نارضایتی میداند. نظام استعمارگر اقتصادی ما را به تولیداتش با گزینه های متعددی که ارایه میکند معتاد میکند و شادی های ما را وابسته به آنها میسازد. این نظام به ما تلقین میکند که تنها راه بدست آوردن شادی در بدست آوردن آنچه که میخواهیم است. به ما یاد میدهد بخواهیم و به بیشتر و نو تر هر محصول را بخواهیم. به نظر سلطه داران این نظام شادی که از اثر بدست آوردن آنهمه که میخواهیم بدست میاوریم شادی طبیعی است. اما دن گیلبرت میگوید یک نوع واقعی تر شادی نیز وجود دارد. و آن شادی در بدست نیاوردن آنچه که میخواهیم نهفته است. آن شادی ی است که ما خود از اثر سازش با آنچه که داریم بوجود می آوریم. دن گلبرت بر اساس تحقیقات متعددی که او و روانشناسان دیگر در رابطه با احساسات انسان و رابطه اش با وضعیت هایی که انسان با آنها روبرو میشوند داشته اند میگوید که هر چقدر گزینه های یک فرد کمتر باشد شادابتر و راضی تر میباشد و این رضایت خاطر دو دلیل دارد: یک اینکه فرد درگیر دغدغه آزادی انتخاب و گزینه های متعدد نمیباشد و دیگر اینکه خواه یا نا خواه رضایت خاطر و شادی را در تنها گزینه ی که دارد بوجود می آورد. ...... به عنوان جامعه بشری فقر بزرگترین چالشیست که ما با آن روبرو استیم. این مشکل در این نظام اقتصادی زاده شده است.از میان ۶.۷ انسان در روی زمین بیشتر از سه بیلیون درگیر آن استند. در این نظام اقتصادی حاکم فقط ٪۲۰ نفوس انسان ها میتوانند در آسایش کامل زندگی کنند ٪۴۶ نفوس انسان ها در فقر کامل با در آمد کمتر از دو دالر امریکایی زندگی میکنند و ۳۴ فیصد دیگر هم یا در فقر زندگی میکنند و یا هم یک سطح متوسط زندگی دارند. سرچشمه های مشکلات دیگری چون تغییر در در حال افزایش هوا- بحران عظیم اقتصادی و جنگ همه در فقر زندگی میکنند. اگر ما نگذاریم نظام اقتصادی مسلط بیشتر از این ما را به کام خود فرو ببرد شاید بتوانیم شیوه ی دیگری از زندگی را اختیار کنیم که در حد اجتماعی زندگی ایده آل را برای ما تعریف نکند بلکه به ما کمک کند این مفاهیم را خود برای خود بوجود بیاوریم و در حد فردی شادی را برای ما تعریف نکند و آن را به عنوان نیرویی که ما را به پذیرفتن فرهنگ مصرفی به عنوان داگمای قبول شده تحریک میکند استفاده نکند. آنگونه که دن گیلبرت و بری شوارتز میگویند شادابی و رضایت واقعی یافتنی نیستند این ها مفهاهمی استند که انسان ها میتوانند در خلاقیت خود و در سازش با وضعیت ها و گزینه های محدود بوجود بیاورند. سال نو مبارک ادامه خواهد داشت



http://hadia.blog.af/
راس وین جونس
یکشنبه چهارده سپتامبر ۱۹۹۷
جسم کتی ایکر به خودش تعلق ندارد. بدن او بدن یک زن ۵۰ ساله نه بلکه بدن یک پسر نوجوان است. بدنش محرمانه و پنهانی نیست بلکه دارایی عامه و قسمتی از کار تمام زندگی اش است. کار زندگی اش کاوش رابطه بین زبان و بدن- متن و گوشت بدن- گفتمان و پوست بوده است. در این ماه دو مجموعه تازه نوشته هایش به نشر رسیده است: بدنه های کار یک سلسله مقالات انتقادی در مورد هنر و ساینس فکشن - بروغس تا دوساد- و ایرودایس در عالم اموات یک مجموعه داستان های کوتاه.
نوشتن او بر روی جسم وسعت میابد به اینکه عملا به بروی بدن خود بنویسد. با وزن آنرا شکل داده است- با سوزن و رنگ آنرا رنگ آمیزی کرده است. ظاهر خود را با سوراخ کردن گوشتش با تکه های آهن دگرگون کرده است. خودش را آنگونه که از لحاظ ذهنیتی از یک شاعر دانشگاهی ولگرد به یک سخنران پوهنتون و از یک یهودی نیویارکی نا مشروع و هیپی به یک پست مدرنیست- رمان نویس- منتقد هنر و هنرمند بازیگر دوباره اختراع کرد از لحاظ جسمی نیز خودش را دوباره اختراع کرد.
ایکر از ظاهر فعلی اش راضی نیست با آنکه در ۵۰ سالگی جوانتر از عکس مشهورش که در پشت سرش قرار دارد معلوم میشود. عکسی که رابرت ماپلثروپ در بیست سالگی ایکر از او گرفته بود. در این عکس چشمانش کوچکتر و بدنش پر انحنا تر و زنانه تر است. موهایش را دوست دارد که به تازگی آنها را سیاه رنگ کرده است و زیزاگی بسته است. اما خودش فکر میکند به یک موش لاغر میماند. وزن او از زمانی که یک بوتل آب کثیف دریا را با آب ایویان اشتباه گرفته بود از بدن او ریخت.
در حالیکه در آپارتمان زیر زمینی اش در شمال لندن در میان سوراخ های تاریک حصار شده ی دهلیز های تنگ و اطاق های با سقف پایین به سرعت حرکت میکند خاصیت یک جانور جونده کنجکاو را دارد. چشمان فراخش که به سنگینی به سوی چراغ سو سو میزنند- مشرب و خلق شیطنت آمیزش- حرکات غیر منتظره اش همه خاصیت های یک موجود زیر زمینی استند. اما ایکر تمام زندگی اش را اگر واقعا نه مجازا در زیر زمین در لبه های ضد فرهنگی امریکا و حال بریتانیا زندگی میکند.
اگر نگاهی به آثار ایکر بیاندازیم از وضعیت حاشیه ای او بودن در جامعه بریتانیایی بهتر آگاه میشویم. رمان "پوسی، شاه دزدان دریایی" یک بازسازی رادیکال "جزیره گنج" نوشته ایکر در بریتانیا "غیر قابل نشر" بررسی شد. " به نظر من این رمان در مورد سکس دخترانه است".
با کتی ایکر به بخشی از یک موزیکالی که او با گروه پنک "د میکانز" اجرا خواهد کرد، گوش می دهیم. در این آهنگ عمدتا دخترانی را میشنویم که فحش میدهند. ایکر از فحش دادن لذت میبرد. او از کلمه مهبل لذت میبرد
او پیشوند پست را نیز دوست دارد. پست ستراکچرالایست- پست مدرنیست - پست فیمینست و او این پیشوند ها را آزادانه مانند یک نوع درخشندگی متظاهر در سخنرانی هایش متفرق میکند
در ۵۰ سالگی تمایل او به تکان دادن و شوک دادن کم نشده است. به تازگی لب های مهبلش را سوراخ کرد
او میگوید پس از آن او به طور ناگهانی در تیاتر ها - کافه ها و مصاحبه ها حضور یافته است. او میگوید نمیتواند بدون سکس زیاد اکثر با مردان و گاهی با زنان زندگی کند. گرایش او با سوراخ کردن بدن- ابرو ها- ناف و غیره در اواسط ۴۰ سالگی اش آغاز شد. در سه سالگی او به ساختن بدنش آغاز کرد. او نه تنها در جیمنازیم وزن برداری میکرد بلکه به طور جدی به ساختن بدنش پرداخته بود. در چهل سالگی در همان زمانی که او "بلد اند گتس این های سکول: خون و شهامت در مکتب " را نشر کرد به خالکوبی گلها و پرندگان بر روی بدنش متمایل شد. همه چیز حتی یکی از دندان هایش که در یک تصادف شکسته بود و در پیش روی دهانش نیش زده بود، یک بخش این پروژه بود.
ایکر میگوید: بزرگ شدن آدم را آزاد میکند. بعد از یک سن و سال و خاص در امریکا زنان به خصوص که عضو یک جفت قابل شناخت هم جنس گرا یا غیر آن نباشند، نا مریی میشوند. من دریافتم که دیگر لازم نیست آنگونه که کس دیگری میخواهد باشم و به نظر برسم.
اما دو سال قبل بدن ایکر یکباره خودش تغییر کرد. «اوه بلی.» ایکرگفت: بدنم تصمیم بزرگی برای خودش گرفت.
در ابتدا تکه های بی خطر گوشه در سینه هایش هویدا شدند. و بعد قلنبه های بدخیم گوشت بر روی قلبش دیده شد. داکتران گفتند که این بسیار جدی است و ممکن است باعث مرگش گردد. ایکر حس کرد دارو به او خیانت کرده است نه بدنش که به نظر خود او کاملا صحتمند بود. « خوب- من همیشه رادیکال بوده ام اما تا حدی همیشه باور داشته ام که مردان چپن سفید (پزشکان) برای هرپرسشی پاسخی دارند» او ادامه داد: « اما آنها پاسخی نداشتند. مثل این بود که آنها تمام معنی را از بدنم گرفته باشند. من فکر کردم: من یک مرگ بی معنی را نخواهم مرد. من پاسخی برای پرسشهایم خواهم یافت. من به کمک خودم سالم خواهم شود و حد اقل بعد از اینکه کنترل بدنم را به دست گرفتم خواهم مرد."
ایکر دو بار جراحی پستان را پشت سر گذاشت اما درمان دارویی را نپذیرفت. او گفت: من دوستان زیادی را از دست دادم. آنها نمیخواستند مرا پس از آنکه درمان دارویی را رد کردم ببینند. در عوض او تحقیقات خودش را در مورد سرطان شروع کرد. او عملا خود را بازسازی کرد. او میگوید: من به همه چیز نگاه کردم. به غذایم، هوای بد، به کودکی ام، به فشار هایی که متحمل شده ام به شیوه ی زندگی ام. حتی زندگی های قبلی ام را باز رسی کردم.
کاوش گذشته ی خودش دردناک بود. پدر بیالوژیکی اش مادرش را وقتی با او سه ماه حامله بود در نیویارک ترک کرده بود. مادرش به این باور که کتی دختر کوچکش عامل بدبختی های او بوده است با او طعنه آمیز برخورد میکرد. بعد کتی الکساندر در ۱۹ سالگیبا بهترین دوستش که کتی او را ایکر میخواند ازدواج کرد. دوست کتی که کتی او را ایکر میخواند نیز ۱۹ ساله بود و وقتی کتی با او ازدواج کرد هردو فقیر بودند. دلیل ازدواج کتی این بود که مادر و پدر اندرش نمیخواستند پول دانشگاه او را بپردازند. و به عنوان یک زن ازدواج کرده او میتوانست از بورسیه ای در دانشگاه براندیس بهره مند شود..
سالها بعد او با یک مرد دیگر به نام پیتر گوردن که خودش ادعا دارد عاشق او بوده ازدواج کرد. او میگوید: بعد از اینکه ما ازدواج کردیم همه چیز خراب شد. ما نسبت به یکدیگر حسود بودیم و به فضای همدیگر تجاوز میکردیم. او در حالیکه صندوق های کتاب در اطراف اطاقش را که میخواهد با خود خانه ببرد بررسی میکند میگوید هنوز هم یکی از فریب خوردگان عشق است. یکسال قبل به خاطر عشقش به یک مرد که فکر میکرد با او هم خانه خواهد شد به لندن آمد. او میگوید: همه چیز به پایان رسیده است. من یک احمق بوده ام. و حال به خانه بر میگردم به کالیفورنیا تا در میان چوب ها زندگی کنم.
اما حالا او فرق کرده است. در ۵۰ سالگی متفاوت تر از کتی ایکر ۴۸ ساله که عاشق شد و دریافت که سرطان دارد، به نظر میرسد. او میگوید در پاره پاره کردن خودش در رودرویی با ارواح والدین مرده اش و دوستانش که به خاطر ایدز و هیرویین از دست داده و در دریافتن این که از چه ساخته شده است تمام پاسخهایش را یافته است. او میگوید: من فهمیدم که چگونه همه چیز برای بیمار ساختن من یکجا شده بودند. و بعد او از یکجا و نزدیک آوردن تکه های خودش به شیوه متفاوتی، به شیوه ی سلامت آفرین سخن میگوید: "و من خوبم. داکتران گفته اند همه چیز خوب است. نمرده ام و نمیتوانم برایتان بگویم چقدر از اینکه تاهنوز زنده ام خوشحالم." .


| Design By : Night Skin |


